….. در پست اوّل از این سری، چهار شیوه را جهت کسب معرفت طرح نمودیم و بررسی آنها را موکول به پست های بعد کردیم. در پست دوم به ساختار معرفتی خود پرداختیم و شمایی ابتدایی از آن ترسیم نمودیم. شاید زود بود برای پرداختن به چنین موضوعی و ای بسا بهتر بود آن را به قدم های آخر محوّل می نمودیم. در هر صورت فعلاً به همان مختصر بسنده کرده، رفع کاستی ها و نقایص آن را به نوشته های آینده وا می گذاریم تا هم ضرورت پرداختن به آن روشنتر شود و هم با دیدی عمیق تر به آن نظر گردد.
.
مقدمه
…..در این پست قصد کنکاش در شیوه ای را داریم که جا پای ِآن تا گذشته های بسیار دور قابل ردگیریست، شیوه ای که طرفداران بسیاری داشته و همواره مورد توجّهِ جست و جوگران معرفت بوده است. شیوه ای که بر محوریت شهود شکل گرفته است و نه استدلال، بیشتر ناظر به قلب است و نه عقل و … .
…..هر چند شیوه ی شهودی-عرفانی، زیر چتر هر آیین و مکتب، رنگی ویژه و چهره ای متفاوت به خود می گیرد، ولی به نظر می توان ویژگی های مشترکی بین همه ی آنها یافت که بعضاً به عنوان ارکان و مقوّمات این شیوه قابل احتسابند. در این پست فارغ از مکتب و آیین خاصّی به بررسی این شیوه می پردازیم و به جای پرداختن به جنبه های ذوقی و توصیفیِ این شیوه و سیر متناسب با آن، توجه خود را به ارکان و زیربناها مبذول می داریم و سخنِ بیشتر را به نوشته های بعد وا می گذاریم.
…..به نظر می توان سه رکن را زیربنای شیوه ی عرفانی- شهودی دانست که تا حدود زیادی مورد اتفاق عامّه ی عرفا و از خلال کلمات آنان قابل استنباط است.
.
رکن اوّل
…..اوّل آنکه عالَم دارای مراتبیست. در ساده ترین حالت می توان از ظاهر و باطن عالم سخن به میان آورد.عالم ظاهری دارد و باطنی، انسان در نظر به ظاهر عالم، آن را بسیار متکثر می یابد، لکن از برای این عالم مراتب دیگری نیز هست که با مکشوف شدن آنها، جلوه هایی دیگر از عالم در پندار انسان نقش می بندد. کثرت ها به تدریج رو به وحدت می گذارند تا آنجا که عارف متوجّه یک محور و حقیقت واحد در عالم می گردد و به مشاهده ی آن می پردازد و از آن به عنوان باطن عالم و حقیقت وجود یاد می کند.
.
رکن دوم
…..دوم اینکه از برای انسان نیز مراتب و مقاماتیست. وجود آدمی در هر مرتبه ای که باشد ارتباطی خاص با عالم برقرار می نماید. در مراتب ابتدایی و اولیّه، این ارتباط منحصر است به ارتباط از طریق حواس ظاهری که به طور واضح، چنین ارتباطی بیشتر قادر به کشف ظواهر عالم است. از سوی دیگر با کمال یافتنِ وجود انسان و قرار گرفتن آن در سیری صعودی و به سمت مقامات بالاتر، ارتباط آدمی با عالم نیز عمیق تر می گردد و انسان هرچه بیشتر مقامات کمالی را واجد شود در نفوذ از ظاهر به باطن عالم ، کامیاب تر خواهد بود، تا آنجا که قادر به کشف باطن و روح واحد هستی می شود و با آن ارتباطی عمیق برقرار می نماید.
…..رکن اوّل ناظر به برون و رکن دوم ناظر به درون انسانست. انسان با طی مدارجی به سوی کشف بواطن عالم پیش می رود و به خرق حجاب ها، یکی پس از دیگری توفیق می یابد. حجاب آن چیزیست که حائل میان انسان و بواطن عالم است و صعود انسان در مراتب کمال همان و خرق پیاپی حجاب ها همان!
.
رکن سوم
…..رکن سوم عبارت است از عملگرایی و کسب معرفت در سایه ی عمل. بر خلاف بعضی شیوه های دیگر، در این شیوه ارتباطی دوطرفه و بسیار قوی میان عمل و معرفت برقرار است. انسان با پیش گرفتن نحوه ی خاصی از زندگی و سلوکی مخصوص، به تربیت خویشتن می پردازد و از این طریق به سوی خرق حجاب هایی که میان وی و دیگر مراتب هستی حائل شده اند می رود. در اصل انسان با انجام اعمالی خاص (اعم از بدنی و بیرونی یا درونی) حجاب ها را برطرف می کند و کنار زده شدن این حجاب ها همان و باز شدن دیده های قلب به روی نادیده ها همان. اینچنین است که معرفت و عمل توأم با هم به پیش می روند و از یکدیگر تغذیه می کنند، مقامات آدمی را بالا می برند و عالم را بی پرده در برابر وی مکشوف می کنند.
…..آدمی انس گرفته است به آنچه دیدگانش می بینند، آنچه گوش هایش می شنوند، آنچه لمس می کند و می بوید و می چشد، لذا آنها را به رسمیت می شناسد امّا بسیاری به دیده ی تردید و حیرت به مجاری دیگری که انسان قادر است با عالم ارتباط برقرار کند می نگرند، چراکه به آنها انس نگرفته اند و معرفت حاصل از آنها را نچشیده اند و این امر موجب محرومیت آنان از این مواهب شده است. اینجاست که عرفا و اهل کشف، راهکارهایی را در قالب مجاهده یا ریاضت مطرح نموده اند که کم کم انسان را متوجه این مجاری و واردات آنها به قلب می نماید و انسان با مراقبت بر احوال و اعمال خود، موفق به کشف آنها در سرزمین وجود خود می شود، تا آنجا که به تدریج با آنها نیز انس می گیرد و به وضوح آنان را در می یابد.
.
خاتمه
…..به نظر سه رکنی که مورد اشاره قرار گرفت، مورد اتفاق همه ی عرفا و اصحاب قلوب است. شاید بتوان موارد دیگری نیز به آنها اضافه نمود ولی آنچه گفته شد از اصلی ترین و در عین حال ساده ترین ارکان جهان بینی عرفانی به حساب می آمد.
…..در این راستا مطالب بسیاری قابل طرح است از جمله ویژگی هایی که عرفا برای معرفت حاصل از این شیوه برشمرده اند و یا مدارج و مقاماتی که از برای سالک در این سلوک طرح نموده اند و یا احوال و مواجیدی که در این سلوک بر سالک مستولی می گدردد که به جای خود می توانند مورد بررسی قرار گیرند.
…..در پایان باید توجه داشت که انسان هوشیار و دردمند نمی تواند به سادگی از کنار چنین شیوه ای بگذرد و به دیده ی اوهام و اکاذیب به آن نظر کند، خیل عظیم رهروان این طریقت را به هیچ انگارد و سلوک در این وادی را به مدعیانش حواله دهد، که محرومیّت های ناشی از چنین سرگرانی و یکّه تازی، بدون شک متوجّه شخص وی خواهد بود.
…..در آینده به بررسی موارد مطرح شده در این پست در چارچوب عرفان با درون مایه ی اسلامی خواهیم پرداخت که گنجینه ای از تجربیّات و راهکارها و معارف را در اختیار ما قرار می دهد.إن شاءَالله







یکی از کتابهایی است که به طور ساده ولی عمیق به واکاوی نسبت دین و دنیای جدید، سکولاریسم، اصناف دینداری و در نهایت، معنویت می پردازد. این کتاب متشکل است از گفتارهایی از عبدالکریم سروش، محمد مجتهد شبستری، مصطفی ملکیان و محسن کدیور.

سلام
عالی بود
یه روزی وقتی داشتم به این قضایا فکر می کردم و دنبال یه جایی بودم واسه اتحاد عالم،یاد مرزهای پیوستگی افتادم.پیوستگی های ریاضی، فیزیک ،هر جا!
مثلا در ریاضی باید همسایگی یک نقطه میل کنه به یک عدد واحد،این موضوعی که همه ی ما می دونیم.
در عالم هم انگار یک مرز پیوسته ای داریم که قراره تابع از چپ و راست اونجا برسه به یک عدد واحد.
البته من اصلا قصدم این نیست که هر مطلبی رو از هر جایی به جای دیگه بدوزم(ولی عملا دارم این کارو می کنم!)،فقط خواستم بگم که یاد چی می افتم!
راستی شما از رکن اول و دوم نتیجه گرفتید که آخر کمال و این حرفا قراره برسیم به لایه های(به جای بواطن) عالم و حقیقت،یعنی که با این دید،چه از غور در عالم و چه انسان ما می رسیم به حقیقت هستی.خب به نظر شما مقصد هستی است یا انسان؟آیا انسان هم جزئی از عالم است یا این که ورای آن؟یا این که اصلا نه هستی نه انسان،بلکه روح جاری در این ها؟
موفق باشید!
سلام
ممنون از نکاتی که ذکر کردید.فکر می کنم بد نباشه چند نکته تذکر داده بشه.
اوّل اینکه رویکرد من در نوشتن این مطالب این بوده و هست که حتی الامکان درکی شخصی ولو غیرعمیق از مطالبی که می نویسم داشته باشم.منظورم از درک چشیدنه و نه دانستن.از طرفی مطالب بسیار زیادی در حوزه ای که بهش پرداختم وجود داره که خود من از اونا سر در نمیارم(خیلی صادقانه).هرچند در کتبی که راجع به این مسائل مطالعه کرده ام مطالب زیادی در موردشون وجود داشته، ولی چون خودم ارتباط زیادی با اونا برقرار نکرده ام سعی می کنم بهشون نپردازم.
در حوزه ای که در حال حاضر روی اون بحث می کنیم که بسیار فراخ و گستردست با یک مشکل مواجهیم و اون اینکه گاهی اوقات فهمیدن منظور همدیگه کمی دشوار میشه.دقیقاً این مشکلی هست که من با صورت سؤال های شما دارم.یعنی دقیق منظورتون رو نمی فهمم.این مسأله به علاوه ی نکته ی اوّل شاید باعث بشه چیزی که در پاسخ می نویسم با سؤال مورد نظر شما مرتبط نباشه.
اما در نهایت راجع به مطالبی که گفتید:
ببینید من نمی گم آخر کمال به لایه های مختلف عالم می رسیم، اصلاً در به کار بردن این واژه اصراری ندارم.بهتره این طور بگم.فرد در زندگی خودش سلوکی خاص رو در پیش می گیره(که در آینده بهش اشاره می کنم فقط لطفاً یاد ریاضت های عجیب و غریب نیفتید و شاید این سلوک مثلاً در چارچوب دین هم قابل طرح باشه ) که به مرور به طور واضح متوجه چیزهایی میشه که قبلاً متوجه اونها نبوده.ادراکاتی که کاملاً بدیع و جدیده، از جنسی متفاوت با اونچه تاکنون درک می کرده.حالاتی رو تجربه می کنه که چنین حالاتی رو در گذشته تجربه نکرده و این حالات بسیار مهمند.(احتمالاً در آینده بهشون می پردازم).با برآورده شدن بعضی شرایط دیگه این وضع تا جایی پیش می ره که کم کم انگار خودش رو تحت تأثیر جاذبه ی وجودی دیگه می بینه.در صورتی که بر احوال خودش مراقبت داشته باشه بیش از پیش خودش رو مجذوب خواهد دید تا جایی که می شه نام شیدایی و عشق رو بر این جاذبه گذاشت.(به عقیده ی عده ای عشق هم از ارکان جهان بینی عرفانیست و عقیده ی غلطی هم نیست ظاهراً.)
راستش اون قدر که من می فهمم شاید اینجا خیلی بحث از هدف مطرح نباشه.اون مجذوب شده.همین عشق هایی که بین ما آدما هست رو در نظر بگیرید.از یک فرد عاشق اگه بپرسیم هدفت چیه شاید چندان پاسخ قابل توجهی به ما نده و یا شاید اصلاً پاس نده.بحث اون بحث هدف و این چیزا نیست.اون عاشقه نه فیلسوف عشق.اینجا هم می خوام بگم من بیشتر از فلسفه ی عرفان اینجا(این پست) دنبال چیز دیگری می گشتم.(اشتباه نشه خدای نکرده منظورم این نیست که منم مثل اون عاشق هستم!این حرفای درشت به ما نیمده!!)
خلاصه من بیشتر توی این فضا می چرخم و در این فضا انسان خودش و عالم رو در مداری گرد چیز دیگری می بینه و ارتباطش نه از جنس هدف بلکه از جنس جاذبست(با شرحی که رفت) و شاید بشه در مورد اون مبدأ گرانش، از تعبیری مثل روح جهان بهره برد.
در مورد بخش اول هم فکر می کنم متوجه شدم صحبتتون رو.
سلام
در روزگاری که مسلم بودم در چنین مواقعی میگفتم خدا قوت اخوی!اما الان با واژه امیدوارم روز وشب طی میکنم.
خلاصه امیدوارم به جای خوبی برسید!اصلا فکر کردید با تکرار این مکررات قراره به کجا برسید؟
در مورد سئوالات”صبا عنایتی”شاید بشه توصیه کرد که بیشتر دقت کنید.و برای پاسخ شئوالاتتون و یا مثل من گیج تر شدنتون برهان صدیقین در بیان علامه را مطالعه کنید.
باشید!!
سلام
خوب راستش کمی سخته گفت و گو، وقتی طرف مقابلت رو دقیق نمی شناسی و با فضای ذهنی و روحی اون آشنا نیستی.(به خصوص با توجه به خط اوّل پیامت سردرگمی من دو چندان شد.)
به طور مختصر من خیلی ناکامی ها چشیدم تا الان ولی همیشه احساسم این بوده که می دونم باید چیکار کنم.یعنی بیشتر مشکلم تو عمل بوده تا سردرگمی ذهنی.(این جای بحث داره حسابی)از پیامتون برداشتم اینه که شما درگیریتون بیشتر توی مورد دوم هست ظاهراً.
گاهی اوقات از زیبایی هایی که از شهر شنیدیم توی دهمون برای هم تعریف می کنیم تا بلکه عزم سفر کنیم.صدالبته گاهی اوقات (به ندرت) خودمون نیم نگاهی هم انداختیم از دور به شهر و یه چیزایی ولو مات و مبهم به چشممنون خورده.این بار حرف نمی زنیم تا بریم ببینیم، بلکه چیزایی دیدیم که داریم حرف می زنیم.(این مربوطه به اینکه به کجا قراره برسیم) فکر می کنم متوجه باشی چی می گم.
در ضمن خوشحال می شم که دوستان دیگری هم که سر می زنند علاوه بر متن، مثل شما در مورد پیام های دیگران هم نظر بدند و راهنمایی کنند.من هم به توصیه ای که به خانم عنایتی کردید عمل می کنم اگه بشه.
ممنون
سلام
۱٫به نظرمی رسد سطح تفکرات بشر در زمان کنونی آنقدر رشد کرده است که دیگر حاضر به قبول اجرای چنین شیوه ها یی نباشند (موافقید ؟؟) تازه اینکه فرموده اید بزرگانشان راهکارهایی را در قالب ریاضت یا مجاهده به آن ها ارائه می دهند ! اکنون هم از این شیوه ها استفاده می شود؟ اگر بله این شیوه ها مختص افراد با چه تیپ شخصیتی است ؟
۲ .آیا به واقع معرفت وعمل با هم پیش می روند ؟ یا اینکه در مورد افراد مختلف متفاوت است مثلا ممکن است کسی با عمل به معرفت برسد یا بر عکس . و یا برای برخی از افراد پیش روی با هر دو به طور هم زمان نیاز است . ملاکی برای تشخیص درستی هر یک وجود دارد ؟
۳ . و اینکه ، اگر کسی به هیچ عنوان نتواند آن عملی را انجام دهد که به معرفت آن نرسیده است حکمش چیست ؟ یعنی اینکه نداشتن معرفت می تواند دلیل موجهی باشد برای عمل نکردن ؟ اگر نمی تواند. چرا؟
یاعلی…
سلام
۱- در مورد سطح فکر بشر باید بگم فکر می کنم تا حدی رسیده که چیزی رو بدون دلیل رد نکنه.یعنی اگر هم براش قابل پذیرش نیست، لزوماً دست رد به سینه ی اون نزنه.شاید دو سه قرن قبل این طور نبود.احتمالاً می دونی فلاسفه ی صاحب نامی در غرب به بررسی چنین مسائلی پرداخته اند و از کنار اونها به راحتی عبور نکرده اند.
در پست قبلی به بعضی دلایلی که موجب بی مهری نسبت به چنین متدهایی شده اشاره کردم. در کل دو نوع عامل موجب کنار زده شدن نسبی چنین متدهایی شده.نوع اول بعضی دلایل غیرمعرفتی مثل دلایل تاریخی و اجتماعی بوده.فرار بشر از گذشته ی تیره ی خودش و به تبع دوری گزیدن از متعلقات این گذشته (مثل عرفان) از جمله ی چنین عواملی بوده.به علاوه ظهور علوم جدید با متدولوژی خاص خودشون و کارایی این علوم از دیگر عوامل بوده. عوامل معرفتی خاصی هم البته وجود داشته مثل بحث از امکان حصول چنین معرفت هایی یا میزان صدق و کذب اونها و مسائلی از این دست.همه ی اینها دست به دست هم داد که این متدها متروک بشه و این عوامل به علاوه ی پیچیدگی های ذاتی این متد(که موجب میشه در هر صورت درصد کمی از افراد بتونند بهره ی مناسبی از اون ببرند) موجب متروک واقع شدن نسبی این متد شده که خودت هم اشاره کردی کمتر این متدها امروز به کار میرند.دلایل نوع اول نمی تونه مستقلاً موجب کنار زدن این متد بشه ولی دلایل نوع دوم جای بحث داره و باید بهشون پرداخته بشه.خلاصه جوّی که علیه این متد وجود داره نباید موجب بی اعتنایی ما به اون بشه.
۲- افراد خرافه پرست و توهم زده خوب احتمالاً از چنین متدهایی استقبال می کنند ولی این به این معنا نیست که هرکس در این طریقت قرار داره خرافه پرست باشه. عرفای بزرگی به این راه رفته اند که امروز مورد احترام ما و اندیشمندان هستند و نمی شه اونها رو توهم زده دونست.
۳- منظور من از ریاضت الزاماً کارهای عجیب و غریب نیست و چیزی که من باهاش موافق ترم با لفظ مجاهده سازگاری بیشتری داره. من مسائلی از قبیل جهاد با نفس که در متون دینی ما وجود داره رو در همین راستا می دونم.در آینده به این مسائل بیشتر می پردازیم اگه لازم بود.
۴- همون طور که گفتم به نظرم معرفت و عمل می تونند توأم با هم حرکت کنند و هر کدام به دیگری یاری برسونند.در ادبیات دینی ما هم به چنین مطالبی اشارات زیادی وجود داره. فقط از باب نمونه این مطلب رو از میزان الحکمه می آورم:
“در حـدیث معراج آمده است : اى احمد ! هر گاه بنده شکم خویش را گرسنگى دهد و زبانش را نگه دارد, حکمت را به او بیاموزم اگر کافر باشد حکمت او دلیلى بر ضد او و وبال گردنش خواهد بـود و اگـر مـؤمـن بـاشـد حـکمتش براى او نور و برهان و شفا و رحمت خواهد شد پس ,آنچه را نمى دانسته است بداند و آنچه را نمى دیده است ببیند نخستین چیزى که به او نشان دهم عیبهاى خـودش مـى بـاشد تا بدین سبب از پرداختن به عیبهاى دیگران باز ماند و دقایق علم را به او نشان دهم تا شیطان به وجود او راه نیابد.”
۵- بحث ملاک تشخیص درستی، بحث فوق العاده مهمیه.منتها لازمه در ابتدا تا حدودی با این متد آشنا بشیم تا بعد به نقدش بپردازیم.به علاوه پست در پی معرفت ۲ دقیقاً برای فراهم کردن بستری مناسب جهت بررسی همین مسائل طرح شده بود که مناسب دیدم فعلاً تعلیقش کنم تا لزوم پرداختن به اون مطالب روشن تر بشه.اگه الان نگاهی به اون پست بندازی احتمالاً متوجه میشی مطالب طرح شده در اونجا به سؤالی که طرح کردی مربوط میشه هر چند هنوز در مرحله ی زیربناهاست و به متد خاصی اشاره نداره.
۶- فرض کن تو از بدو تولدت چشمت رو باز نکرده باشی.حالا به دلیل یه اختلالی!من الان قصد دارم تو رو مجاب کنیم اگه چشمت رو عمل کنی اون وقت می تونی چیزایی رو درک کنی که قبلاً نمی تونستی. ادراکاتی متفاوت از شنیده ها، طعم هاف بوها و … .خوب در چنین شرایطی تو می تونی بگی باید به من ثابت بشه این طوره که می گی.حالا یا از راه استدلال یا از راه اینکه افراد زیادی حرفت رو تأیید کنند یا اصلاً من جدای این حرفا این کار رو می کنم ببینم چی میشه یا … .
اینجا هم این طور چیزیه تقریباً.یک نفر شاید منتظر بمونه تا همه چیز برای انجام عملی خاص براش روشن بشه و اون وقت دست به اون عمل بزنه.یک نفر دیگه شاید اعتماد کنه یا لااقل ظن پیدا کنه به اینکه فلان طور عمل کردن فلان نتایج رو به دنبال داره چون افراد زیادی که احتمال کاذب بودن همشون زیاد نیست اون رو تأیید کردند و یا اینکه خودش دست به تجربه بزنه و نتایج فلان طور عمل کردن رو خودش ببینه. همه ی این راه ها وجود داره.من معتقد نیستم آدم باید بشینه تا همه چیز براش ثابت بشه اون موقع حرکت کنه.این خیلی ایده آل نگرانه هست.حتی برای معرفت عقلی هم مثلاً سؤالات و ابهامات زیادی وجود داره و همه ی ما بدون پاسخ به اونها این متد رو به رسمیت می شناسیم.من برای حرکت لازم می دونم یک حداقل هایی از نظر معرفتی راه رو قابل دفاع نشون بدند و به علاوه می بینم افراد قابل اعتنایی این راه رو به رسمیت می شناسند و به علاوه تجربه هایی هم مؤید اون در دست دارم.این موارد رو برای شروع جدی حرکت کافی می دونم.
سلام
مرسی به خاطر تذکرتون (به نظر می رسه آقا باشید!)آقای حسنی
نه الان نمی تونم اون کتابو بخونم
من الان اصلا گیج نیستم، چه برسه گیج تر!
سلام
برهان صدیقین کتاب نیست یک برهانه که افراد مختلف با بیان های مختلف ارائه اش کردن!
صاحب خونه عزیز خاطرتان هست در مورد اشکالاتتون تذکر داده بودم. الآن داشتم یکی از بلاگهای مورد علاقه ام را می خواندم.احساس کردم مشکل شما و کامنت گذارانتون *کش دادن* زیاد باشد.
باشید!
سلام مجدد
بله به خاطر دارم.کش دادن زیاد …
روش فکر می کنم.اگه سر زدن به وبلاگی که گفتید می تونه بهم کمک کنه تا بهتر بدونم چیکار کنم ممنون میشم آدرسش رو بهم بدید.به علاوه تذکر شما در گذشته مصداقی نبود.(البته سعی کردم بعضی ضعف ها رو رفع کنم) لطف بزرگیه اگه به مصادیق و ضعف ها ولو فهرست وار اشاره کنید.
می فهمم چی می گید
فکر کنم بیش از این گفتن ستمیست در حق خودم
ممنون
سلام
باشد اما،اما شاید توضیحات نویسنده کافی باشد،چیزی در زمینه حکمت اضافه نمی کنم.
چند تا گزاره می نویسم هر کس خواست خودش رو مخاطب تلقی کنه و پند و ملال بگیره،تقیدی بر همراه کردن مخاطب نیست.
بزرگی معرفت را بر سه قسم اطلاعات و دانش و حکمت مجزا ساخت.(این اطلاعات به ساحت information در تئوری اطلاعات دست نمی یازد!)
آری بر نویسنده باید نقد آورد که اطلاعات گونه می نویسد و کمال نوشته هایش را در فاصله گرفتن با ذوق می یابد،اما من به شما می گویم که به این نوشته ها از سر حکمت بنگرید،حکمت را روزگاری تنها اطلاعاتی می دانستم که تابعی متعالی ساز بر آن اعمال شده(یاد ایامی…
بزرگترین معارف ذوقی شاید در سنجه های علمی معنا داری بی معنا تلقی شوند اما برای کسی یک دنیا باشند
وشاید اگر بخام پیش تر برم این دسته از معارف کسانی را به سیر می خوانند و کسانی را به هبوط می کشانند
اما انتظاری که من از همراه شدن با این وبلاگ داشتم سخن گفتن از چیز هایی از جنس دانش بود
وقتی در این قالب به تقریب معنا در اذهان یکدیگر می اندیشیم زبانی از جنس دانش می باید
مگر راز ها میان گوینده و مخاطب باشد…
اما نه در چنین تعامل های BroadCast !
آری اینجا سخن از فلسفه عرفان است نه عرفان،اما گویا نویسنده سودای دیگری در سر دارد!(تا چه افتد؟خدای بر ما رحم کن از ایده های این بنده ات!)
اما امید دارم نویسنده با مخاطب های آشنا بنویسد!
آه زندانی این دام بسی بشنودیم
حال مرغی که برستست از این دام بگو
وگر از عام بترسی که سخن فاش کنی
سخن خاص نهان در سخن عام بگو
از حسی سرشار می شوم…!
در اینجا نمی توانم از سیری در عالم عرفان ریاضی! چشم بپوشم!
خطبه را با دعوت دوستان بر تجربه هر چه عمیقتر پیوستگی وجود آغاز می کنم!
گویی را که در آن در فضای متریک به نقطه حدی نزدیک می شوید به کل فضای برداری بنگارید،این سیر را را سیری به بینهایت خواهید یافت از هر سو (از سر هریک از فضیلت هایی که پایه های این فضا هستند)و نیک بنگرید بر این که بی تهایت ها از هر بعد این فضا در لامکانی به هم می رسند،آنجا که،آنجا که،…که یکی هست و هیچ نیست جز او/وحده لا اله الا هو!
حال پرسش می کنید از نسبت این فضاهای برداری که هریک با تابع متری در همسایگی نقطه نزدیک می شوند و گاه ناگوار فاصله می گیرند.
نمی دانم، امیدوارم روزی سر یاری با این تعابیر که می کوشد پاسخی از سر تقریب ذهنیت ها به پرسش های طرح شده در پیام آغازین داشته باشد.
اما همه ی نوشته ها را به دو سخن در این وبلاگ می فروشم….
زندگی را جدی بگیریم
عمل کنیم
بسمه تعالی
مباحثتان را به دقت مطالعه می کنم. به گمانم صحبت های حضوری درباره مباحث کافی باشد. اما با این وجود دو نکته را به عرض می رسانم.
اول. بنده به شدت مخالف این سخن هستم که مباحث فلسفی دارای زبانی فاخر است و پرداختن به آنها کار هر کس نیست. به گمان من فلسفه را باید همگانی کرد. لازمه این کار نیز ساده سخن گفتن است. شما فرض کن در برابر یک شاگرد کلاس سوم دبیرستان نشسته ای، این مباحث را چگونه مطرح خواهی کرد؟
اینگونه نوشتن مشتری دکانت را می پراند. من که کارم خواندن این چنینمتونی است برای خواندن مطالب یک ماه اخیر سه بار وقت گذاشتم
دوم. بنده نیز چون دیگران از مصاحبت با شما افتخار می کنم. و امیدوارم این مباحث ختم به خیر شود و حجابی بر حجابها نباتشد.
و سوال من: چگونه می توان این مباحث را فردا صبح در دانشگاه پیاده کرد؟ اگر من مبناگرا باشم زندگی ام چه تفاوتی می کند با وقتی که انسجام گرا باشم؟
یا علی مدد