در پی معرفت (۲)
دسته: معرفتی
به جاست که قبل از پرداختن به مطالب پست جدید، چند نکته را مطرح کنم:
- نام سری پست های «روشی جهت نیل به سعادت» به «در پی معرفت» تغییر پیدا کرد؛
- این پست را می توان به طور مستقل از پست قبلیِ این سری دنبال کرد، هرچند آگاهی از مطالب مطرح شده در پست قبل، به درک مطالب این پست یاری خواهد رساند.
- با توجه به اینکه این پست تا حدودی طولانیست، توصیه می کنم قسمت اوّل آن را در یک نوبت وقسمت دوم آن را در نوبتی دیگر مطالعه فرمایید.به علاوه به علّت اهمیّت و دقیق بودن بحث و نقش مهم آن در پست های بعدی از این سری، نیاز به آرامش و تمرکز در پیگیری مطلب احساس می شود.
قسمت اوّل
۱) مقدمه
در پست قبل گفته شد که برای کسب معرفت در مسیر نیل به سعادت، متدهای شاخصی قابل شناسایی هستند.از جمله ی این متدها می توان از متد فلسفی(به محوریّت عقل)، عرفانی(به محوریّت شهود)، کلامی(به محوریّت نقل) و علمی(به محوریّت تجربه) نام برد.
بررسی جایگاه و ویژگی های هر متد (نقاط ضعف و قوّت) موضوعیست که پرداختن به آن می تواند جهت بهره مندی بهینه و به جا از هرکدام راهگشا باشد، تا آنجاکه انتظار می رود تلاش جهت رفع ابهام از این متدها و شناخت بیشتر آنها بتواند تسریع حرکت آدمی در یک چارچوب حساب شده و رضایت بخش را به دنبال داشته باشد.
موضوعی که با بررسی متدهای مذکور ارتباطی تنگاتنگ دارد بحث از چارچوب معرفتی فرد است و دقیقاً همین امر است که در آینده، بر چگونگی بهره مندی ما از هر متد و حد و حصر کارایی هر یک، سایه خواهد افکند.از این رو قبل از پرداختن به متدهای مذکور به جاست که سراغ زیربنا برویم و اندکی در زمینه ی چارچوب معرفتی مورد قبولمان به گفت و گو بپردازیم و بدون شک، آنچه در اینجا پذیرفته می شود به شدّت به سیر مطالب بعدی جهت خواهد داد.
۲) منظومه ی معرفتی،مفهوم،گزاره
برای بحث از چارچوب معرفتی، منظومه ی معرفتی را تعریف می کنیم و منظور ما از این عبارت به طور ساده مجموعه ای از مفاهیم و گزاره هاییست که حکمی در مورد آنها در بر دارند.
در تعریف بالا منظور از مفهوم یک تصوّر ذهنیست که از چیزی ورای خود حکایت می کند ولی حکمی در بر ندارد. مثلاً تصوّری که شما از ترس، مرگ، میز، خدا، سعادت، وجود،سیمرغ و … دارید را همگی مفهوم نام می نهیم.
امّا منظور از گزاره «یک قضیه است که از ارتباطی میان مفاهیم حکایت می کند و حکمی به همراه دارد.» مثلاً «تنها مادّه وجود دارد.» یک گزاره است که بیان کننده ی رابطه ای میان مفاهیم حصر، مادّه و وجود می باشد یعنی حکم می کند که تنها مادّه وجود دارد.
۳) صدق و وجاهت گزاره ها
بدون شک صدق و کذب گزاره های تشکیل دهنده ی یک منظومه ی معرفتی از اهمیّت فوق العاده زیادی برخوردار است.بسیار فرق است بین وقتی که گزاره هایی از قبیل «انسان حیات جاودانه دارد.» ، «انسان مختار است.» ، «انسان به صرف انسان بودنش دارای حقوق است.»،«تنها چیزی وجود دارد که محسوس باشد.» و … صادق باشند یا کاذب؛ چراکه باور انسان به هریک از این گزاره ها می تواند تأثیر اساسی در زندگی فردی و اجتماعی او بگذارد.
از همین جاست که بحث از صدق گزاره ها به میان می آید.(باید دقّت داشت که صدق و کذب به مفاهیم تعلق نمی گیرد.)
یگ گزاره را صادق گوییم آنگاه که مطابق با واقع باشد.(البتّه این تعریف می تواند دقیق تر شود چراکه در مورد گزاره های علومی مثل ریاضی این تعریف دارای ابهام است.) مثلاً گزاره ی «اثر خیرِ نیکی به نیکی کننده باز می گردد.» صادق است اگر در واقع چنین باشد.
هرچند انسان به دنبال دستیابی به گزاره های صادق است، لااقل در بسیاری موارد صدق و کذب یک گزاره قابل کشف نیست.به این خاطر مفهوم دیگری تحت عنوان موجّه بودن گزاره قابل طرح است. منظور از موجّه بودن یک گزاره این است که آن گزاره به طور مسئولانه به منظومه ی معرفتی تعلّق یافته باشد یعنی دلایل کافی جهت باور به آن در دست بوده و اعتقاد به آن از طریق یک روند مشخص موجّه سازی شکل پذیرفته باشد.
یک گزاره هرچه شروط یک روند موجّه سازی را بیشتر برآورد نسبت به آن روند موجّه تر است. و در نتیجه اعتقاد فرد به آن گزاره توجیه بیشتری خواهد داشت.
با دقت در تعریف بالا می توان گفت یک روند موجّه سازی روندی است که شروط لازم را برای اینکه پذیرش یک گزاره توسط یک فرد توجیه داشته باشد مشخص می کند.
با توجه به آنچه گفته شد هر فرد می تواند یک روند موجّه سازی برای خود طرح نماید و از آن پس در مواجهه با یک گزاره ی جدید، با توجه به روند انتخاب شده، در مورد موجّه بودن یا نبودن اعتقاد به آن، به قضاوت بنشیند.
با دقت در آنچه گفته شد یک گزاره می تواند نسبت به یک روند موجّه و نسبت به روند دیگر ناموجّه باشد، در نتیجه انتخاب یک روند موجّه سازی مناسب بسیار تأثیرگذار و بااهمیّت است.
در ادامه در بخش ۴ که یک بخش بسیار کلیدیست به بررسی روند موجّه سازی خواهیم پرداخت.
قبل از پرداختن به روند موجّه سازی مختصری هم در مورد گزاره های یقینی سخن می گوییم.
یقین امری درونی است و به نظرم بتوان گزاره ای را یقینی دانست که فرد حاضر باشد دیگر گزاره ها را برای هماهنگی با آن تغییر دهد ولی حاضر به تغییر آن جهت هماهنگی با دیگر گزاره ها نباشد.
در اصل، فرد احتمال صدق این گزاره ها را بسیار بالا می داند.
قسمت دوم
۴) روند موجّه سازی
برای موجه سازی، روندهای مختلفی قابل ارائه است و هرکس می تواند روندی را طرح یا انتخاب کند و الزامات و نتایج این انتخاب را پذیرا باشد.اصول زیر چارچوب موجّه سازی مورد پذیرش نگارنده را تبیین می کنند:
۱- منظومه ی معرفتی از گزاره های پایه و غیر پایه تشکیل شده است.
۲- گزاره هایی را پایه گوییم که آنها را بی نیاز از موجّه سازی بدانیم که موجّه بودن یا نبودن دیگر گزاره ها را نسبت به آنها می سنجیم. این گزاره ها می توانند غیر بدیهی،خطاپذیر و قابل تجدیدنظر باشند.می توان این گزاره ها را ستون فقرات منظومه ی معرفتی دانست که معتبرترین گزاره های منظومه نیز به حساب می آیند.
موجّه بودن یا نبودن دیگر گزاره های منظومه ی معرفتی، نسبت به گزاره های پایه سنجیده می شود.
۳- گزاره های غیرپایه از نظر موجّه بودن، به سه دسته تقسیم می شوند:
۳-۱- گزاره هایی را که حاصل استنتاج از گزاره های پایه هستند گزاره های درجه ۱ می نامیم که موجّه ترین گزاره ها نسبت به گزاره های پایه اند.
۳-۲- گزاره هایی را که حاصل استنتاج از گزاره های پایه نیستند و در عین حال تناقضی با آنها ندارند، گزاره ی درجه ۲ نامیم که در مرتبه ی پایین تری از گزاره های درجه ی ۱ قرار دارند.
۳-۳- گزاره هایی را که در تناقض با گزاره های پایه هستند گزاره های درجه ۳ یا گزاره های ناموجّه می نامیم.
- برای مثال اصول سه گانه ی مکانیک نیوتونی را می توان گزاره های پایه ی این منظومه ی معرفتی دانست که البتّه مورد تجدید نظر واقع شده اند و منظومه ی معرفتی متفاوتی را پایه ریزی کرده اند.به عنوان نمونه ای دیگر می توان از اصول هندسه ی اقلیدسی یاد کرد که با تجدیدنظر در آنها منظومه های هندسه ی غیراقلیدسی به وجود آمده اند. نمونه ای دیگر از پی ریزی منظومه ی معرفتی بر گزاره های پایه، تکوین دستگاه های اعداد حقیقی، گویا و مختلط است که تفاوت آنها از تفاوت در گزاره های پایه ی آنها ناشی می شود.
- به دلایل زیر شرط بداهت و خطاناپذیری را از گزاره های پایه برداشتیم:
۱- ابهام موجود در چیستی گزاره های بدیهی و نحوه ی شناخت آنها.
۲- محدودیت دستیابی به گزاره های درجه ۱ بر پایه ی معدود گزاره های بدیهی(در صورت دستیابی به چنین گزاره هایی) و لذا ناکارآمدی منظومه ی معرفتی.
۳- دشواری برپا نمودن منظومه ی معرفتی بر پایه ی معدود گزاره های بدیهی در عمل.توضیح اینکه شاید دلیل آخر در علمی چون معرفت شناسی چندن جایگاهی نداشته باشد ولی فراموش نمی کنیم در این نوشته ها قصد ما پی ریزی بنیانی معرفتی برای زندگی واقعی خویش است و نه حرکت در چارچوب علم معرفت شناسی(هرچند از آن بهره می بریم.)
- در صورتی که یک گزاره هم موجّه و هم ناموجّه بود، منظومه ی معرفتی دارای تناقض و ناهماهنگی درونیست و باید در گزاره های پایه تجدید نظر صورت گیرد.

- عامل دیگر جهت تغییر گزاره های پایه، میل به تبدیل گزاره های درجه ۲ به درجه ۱ جهت افزایش وجاهت آنهاست.یعنی هرچه گزاره های پایه قدرت بیشتری جهت افزایش نسبت گزاره های درجه ۱ به گزاره های درجه ۲ داشته باشند مطلوب ترند.
- تفکیک گزاره های درجه ۱ و ۲ در آینده مفید واقع خواهد شد.
به نظر برای این پست همین مقدار کافیست.در این پست به دنبال روشن کردن کلیّات چارچوب معرفتی مورد قبولمان بودیم تا بستری برای مباحث بعدی فراهم آید و در بررسی متدهای مختلف دستیابی به معرفت بتوانیم از آن بهره بگیریم و در مورد آن متد ها به قضاوت بنشینیم.
بدون شک جای جای مطالب این پست محل پرسش و بحث و نقد جدّی است.در بسیاری موارد جهت رعایت اختصار از بسط مسائل اجتناب شده و رفع همه ی ابهامات و بحث پیرامون مطالب ذکر شده به قسمت پیام ها حواله داده شده است.
با توجه به اطمینان از حضور دوستانی نقّاد و خوش فکر در این فضا، انتظار دارم بیش از پیش از نقدهای سازنده ی آنها بهره مند گردم.







یکی از کتابهایی است که به طور ساده ولی عمیق به واکاوی نسبت دین و دنیای جدید، سکولاریسم، اصناف دینداری و در نهایت، معنویت می پردازد. این کتاب متشکل است از گفتارهایی از عبدالکریم سروش، محمد مجتهد شبستری، مصطفی ملکیان و محسن کدیور.

سلام
فکر می کنم جمله ی “فرد احتمال صدق گزاره های یقینی را بسیار بالا می داند ” اشتباه باشه،چون تا فرد به صدق گزاره ای پی نبره نمیتونه در مورد آن گزاره یقین کنه.
در مورد نمودار هم یه توضیحی بده.
سلام
چند نکته به ذهنم می رسه:
۱- فکر می کنم منظورت رو خوب نرسوندی.اگر جمله ی مذکور اشتباه باشه، یعنی تو فکر می کنی فرد احتمال صدق گزاره های یقینی رو بالا نمی دونه که فکر نمی کنم تو هم چنین تصوری داشته باشی؛
۲- با توجه به توضیحی که در ادامه آوردی به نظر می رسه منظورت اینه که اشتباهه بگیم “اگر گزاره ای یقینی بود آنگاه احتمال صدقش بالاست” بلکه باید گفت “اگر احتمال صدق گزاره ای بالا بود آن گزاره یقینی هست.”
باید بگم اگر قصد این عبارت تعریف گزاره ی یقینی بود صحبت شما درست بود(البته در صورتی که مثل عبارت اول ذکر شده در بند قبل آنرا بخوانیم) چرا که این تعریف اشکال جدی داشت و باید به صورتی که شما گفتید اصلاح می شد تا گیر منطقی نداشته باشه، ولی باید بگم این جمله تعریف نیست بلکه بیان یک ویژگی از گزاره های یقینیست.تعریف گزاره های یقینی در سطر قبل آمده است:”به نظرم بتوان گزاره ای را یقینی دانست که فرد حاضر باشد دیگر گزاره ها را برای هماهنگی با آن تغییر دهد ولی حاضر به تغییر آن جهت هماهنگی با دیگر گزاره ها نباشد.”
این عبارت برای ما حکم تعریف را دارد که اشکالی که شما اشاره کردید در آن دیده نمی شود.
۳- در مورد نمودار باید بگم صرفاً یک مثال از یک منظومه ی معرفتی متناقض رو نشون می ده.سه گزاره ی پایه انتخاب کرده ایم.۱- اجتماع نقیضین محال است.۲- خدا وجود دارد.۳- تنها چیزی را موجود می دانیم که محسوس باشد.
بر مبنای این گزاره های پایه شروع به پیشروی می کنیم تا به جایی می رسیم که یکی از آنها نقض می شود.در اینجا لازم است لااقل یکی از گزاره های پایه تغییر داده شوند و منظومه ی معرفتی اصلاح شود.این مثال صرفاً جهت روشن تر شدن مسأله ی منظومه ی متناقض و نحوه ی اصلاح آن از طریق تغییر گزاره های پایه طرح شده است.
۴- در صورتی که راجع به تعریف یقین ابهام داری باز سؤال کن.به پاسخی که به پیام های دیگر خواهم داد دقت کن چون در بعضی از آنها به این امر اشاره شده است.
سلام
برای عده ای چیستی این روش به یک دغدغه ی روحی و ذهنی تبدیل شده است ) کلی ذوق کردم الان جواب چندتایی از سوال های توی مخم را که مثل خوره افتاده به جونم می گیرم ولی …با خوندن کامل مطلب و همین مطلب دوم یه سوال دیگه به گنجینه ی سوالات بی جواب ذهنم اضافه شد…برادرلطفاً روشن بفرمایید که شما واسه چه قشری مطلب می نویسی ؟ داداش ماهم دانشجوییم ولی سواتمون پایین تر از لیسانسه ! اگه می تونید زحمت بکشید سبک ترش کنید . نوشته هاتون انگار توی مخ شلوغ پلوغ یکی مثل من جا نمیشه !!
پاراگراف اول نوشته ی اولتون یه جمله هست که گفته
یاعلی
سلام
۱- راستش پاسخ دادن به این دغدغه ها کار می بره به هرحال نباید انتظار داشت مقصود سهل الوصول باشه.اگه چیزی یک دغدغه ی روحی و ذهنی باشه واقعاً پرداختن بهش صبر لازم داره.
۲- خوشحال می شدم اگه سؤالی که مثل خوره به جونتون افتاده بود مطرح می کردید.می تونست به من دید بده و مفید باشه.
۳- اینکه سؤالاتی به ذهن ما اضافه بشه ایراد نداره مهم اینه که در حرکت پیشرفتی به چشم بیاد.همین علوم امروز ما ده ها برابر گذشته سؤال در برابرشون وجود داره ولی نمی شه گفت حرکت علمی قرون اخیر دستاوردی نداشته.موافقید؟
۴- باید یادآوری کنم من یک دانشجوی رشته ی مهندسی هستم نه یک دانشجوی علوم انسانی.به دنبال پیدا کردن پاسخ سؤالاتم زیاد مطالعه می کنم ولی منم سواد چندانی ندارم.من برای قشری مطلب می نویسم که پشتکار پیگیری سؤالاتشون رو داشته باشند و اونا رو جدی بگیرند، اعتماد به نفس داشته باشند و به طور جدی نگران عاقبتشون باشند.خودم هم تلاش می کنم این طور باشم.
۵- مطالب این پست سواد نمی خواد، فقط لازمه با جسارت به نقد کشیده بشه، هرجا که مبهمه درخواست رفع ابهام ازش بشه.وارد بحث که بشید قبول می کنید که خودمونیم که بحث رو پیش می بریم با فکر خودمون.
۶- به طور خلاصه لب کلام این پست اینه که برای ساختن یک منظومه ی معرفتی نیازی نیست بیش از حد سخت گرفت.خیلی از ما فکر می کنیم برای پذیرفتن یک گزاره باید راه بسیار سختی رو طی کنیم تا اون رو به اموری بدیهی برسونیم و این کاری هست که خیلی از فلاسفه به دنبالش بودند و صدالبته علت گریز خیلی از افراد از فلسفه هم همین بوده!(تا جایی که از عقل هم زده شده اند!)این راه علی رغم نکات مثبتی که داره خیلی کند و انعطاف ناپذیره و به سختی بتونه در عمل برای ما مفید واقع بشه.در این پست فقط بیان کردیم که راه های دیگری هم قابل تصوره و بسیاری ناخودآگاه اونها رو درپیش گرفته اند و پیشرفت مناسبی هم داشته اند شاید.برای پرداختن به مطالب پست قبل لازم مشخص کنیم که سیر ما چگونه خواهد بود و کدام روش رو در پیش می گیریم.
البته تعجب می کنم چرا این بخش از پست چندان از طرف دوستان مورد نقد واقع نشده چون خیلی جای بحث داره و خیلی هم مهمه.
به هرحال قبول می کنم، شاید این پست زیادی فضای خشکی داشت.امیدوارم در آینده بهتر بشه.
سلام با توجه به برداشت بنده از مطالب بالا در منظومه معرفتی که در بالا تعریف شد تعریفی برای گزاره های یقینی در نظر گرفته نشده است. آیا میتوان گفت این مشکل وجود دارد که مبناهای ما همواره دچار تزلزل میگردد و به یک اصول ثابت دسترسی نداریم؟ در این صورت با مطالبی که به طور وجدانی(لطفا نظرتان را در باره علم حضوری (وجدانی )بیان کنید )در زندگی ودر طول روز با آن سرو کار داریم چه کنیم؟در حقیقت شاید بتوان گفت نمی توان به طور قطع به حقیقت رسید چون هیچگاه به مطالبی که آنها را به عنوان مبنا قرار داده ایم نمی توان اعتماد کرد؟آیا چنین چیزی ممکن است؟
سلام
۱- تعریف ارائه شده، ولی روش خاصی برای تعریف به کار رفته.تعریف داده شده برای گزاره های یقینی یک تعریف عملی هست:”به نظرم بتوان گزاره ای را یقینی دانست که فرد حاضر باشد دیگر گزاره ها را برای هماهنگی با آن تغییر دهد ولی حاضر به تغییر آن جهت هماهنگی با دیگر گزاره ها نباشد.”
در تعریف عملی برای شناساندن معنای یک لفظ، نوعی عمل و آزمایش عینی پیشنهاد میشه که به وسیله ی اون می توان تعیین کرد که آیا یک لفظ خاص را می توان بر چیزی اطلاق کرد یا خیر.در اینجا ما یک آزمایش و محک برای یقینی بودن یک گزاره مطرح کرده ایم.
تعریف عملی هر چند نکات مثبتی داره و دقیق هست ولی معمولاً بیانگر بخش کوچکی از مفهوم مورد نظره.برای مثال تعریف احتمال رو در نظر بگیر.
تعریف اول: نسبت تعداد دفعات وقوع پیشامد E در n مرتبه آزمایش:P=n(E)/n .این یک تعریف خیلی ملموس از احتماله ولی خیلی جاها نمی تونه مفهوم احتمال رو نمایندگی کنه.مثلاً وقتی می گیم احتمال پیروزی فلان حزب در انتخابات ۳۰ درصد هست آیا منظور اینه که در هر صدبار انتخابات ۳۰ بار این حزب پیروز میشه؟پس تعریف دوم رو ارائه میکنیم:
تعریف۲: احتمال اندازه ی اعتقاد یک فرد به یک گزاره را نشان میدهد.خوب این تعریف هم مفاهیمی رو به خوبی منتقل می کنه ولی جامع نیست.
تعریف۳: این تعریف هرچند مفهوم احتمال رو به طور ملموس بیان نمی کنه ولی جامع و مانعه و یک آزمون رو در بر داره و تعریف احتمال امروزه این طور بیان میشه:
به هر پیشامد A یک عدد P(A نسبت می دهیم که آنرا احتمال پیشامد A می نامیم.این عدد به گونه ای انتخاب می شود که سه شرط زیر را برآورد:
الف:(P(A بین صفر و یک باشد,ب:P(S)=1,ج:اگر A اشتراک B تهی بود آنگاه P(A+B)= P(A)+P(B).
تعریف ما هم از یقین چنین وضعی داره.
۲- تا حدودی موافقم که مبانی ما متزلزلند.اگر به فرض اصول ثابتی هم در دسترس باشند(که شاید باشند) تعداد اونها در حدی اندک به نظر می رسه که نمی تونند بار منظومه ی معرفتی رو به تنهایی به دوش بکشند.(البته خیلی ها این رو قبول ندارند.)
۳- علوم حضوری جزء مواردی هستند که به اعتقاد عده ای اصول ثابت و خطاناپذیری رو در اختیار ما قرار می دند.من راستش فکر می کنم علوم حضوری در بردارنده ی مفاهیمند و نه گزاره ها.تصور انسان از خود، از ترس و … چیزی جز مفهوم نیست و همونطور که گفتم اصلا صدق و کذب به مفوم تعلق نمی گیره.در مورد گزاره ها مثلاً می گیم من الان می ترسم.خوب من وضعی دارم که اون رو ترس نام میدهم.الان هم که اون وضع رو دارم.پس من می ترسم بدون شک صادقه.خوب صدق این گزاره چه معنایی می ده و چه ارزشی داره؟این چیزی بیشتر از یک مفهوم رو در بر داره؟(دقت کنید طرفداران این نظر معتقدند و البته درست هم اعتقاد دارند ک مثلاً اگر شما در حالی که تشنه نیستید احساس تشنگی کنید و احساس تشنگی رو حضوراً دریابید این علم حضوری شما کاذب نیست بلکه اینکه مثلا معده ی شما خالیست کاذبه.به این معنا هرچند علوم حضوری خطا ناپذیرند ولی چه ارزشی می تونند داشته باشند و گره از چه کاری باز می کنند؟)
در این مورد باز هم تحقیق می کنم.نظر شما چیه؟
۴- هرچند نمی توان از صدق بسیاری گزاره ها مطمئن شد ولی می توان گزاره ی یقینی داشت.در موارد زیادی احتمال صدق را بالا می بینیم.به هر حال گزاره های پایه ای که توانسته اند منظومه ی معرفتی هماهنگی را شکل دهند و در توجیه جهان عملکرد مناسبی داشته اند نمی توانند با واقعیت بیگانه باشند.به علاوه فراموش نکنید منظومه ی مکانیک نیوتونی علی رغم ایراداتی که در گزاره های پایه داشت در محدوده ی وسیعی کارا بود و جوابگوی نیازهای بشر و در شرایط خاصی بود که ناکارآمدی آن به چشم می آمد.
مشکل من با لفظ”احتمال بسیار بالا” است.یعنی در مورد یقین دیگه احتمالی در نظر نمی گیریم بلکه به گزاره ای که صدق آن صد در صد باشه گزاره ی یقینی میگیم.
خوب فکر می کنم به نکته ی خوبی اشاره کردی، پس روی این نکات فکر کن:
۱- در مورد یک گزاره دو امر قابل بررسیست: اول رابطه ی گزاره با واقع (مفاد گزاره یا مطابق واقع است یا خلاف واقع) و دوم رابطه ی گزاره با فرد مدرِک (قطع،ظن،شک و … ).در تعریفی که شما از یقین در ذهن داری تأکید تا حد زیادی روی ارتباط اول است.یعنی مطابقت مفاد گزاره با واقع رو از شروط یقین می دونی و بسیاری از فلاسفه (به خصوص مسلمان) با شما هم عقیده هستند.در طرف دیگر در تعریفی که من از یقین ارائه دادم ارتباط دوم بیشتر مورد نظر هست.به عبارت دیگر من یقین رو با توجه به رابطه ی فرد مدرک با گزاره تعریف کردم.البته نظر دوم هم طرفداران زیادی دارد.
۲- نقد اولی که به تعریف شما دارم اینه که برای فرد مدرک چگونه پی بردن به صدق یک گزاره ممکنه؟یگ گزاره در ذهن ما وقتی صادقه که مفادش مطابق با واقع باشه.برای اینکه فرد بفهمه گزاره صادق هست یا نه باید به هر دوی این موارد دسترسی داشته باشه.هم به واقع و هم به گزاره ی ذهنی.خوب به گزاره ی ذهنی که دسترسی داره ولی همه ی بحث اینجاست که به واقع چطور؟علم ما در هر صورت متشکل از گزاره های ذهنی هست نه واقعیت ها(؟).در نتیجه ما در نهایت نخواهیم توانست حکم به صدق صد در صدی یک گزاره بدیم.(مگه این که راهی پیدا کنیم که خود واقع رو به دست بیاریم که در این مورد نظراتی وجود داره ولی من رو قانع نکرده، اگه مایل باشی در این زمینه بحث رو ادامه می دیم.)
۳- نکته ی دیگه اینکه به نظرم یقین یک حالت درونی فرد هست که می تونه به طور قابل دفاع یا غیر قابل دفاعی در فرد ایجاد بشه و حتی می تونه کاذب باشه.خیلی از ما گزاره هایی رو در زمانی یقینی می دونستیم (یعنی احساس یقین نسبت به اونها داشتیم) ولی با گذشت زمان دچار تردید در مطابقت اونها با واقع شدیم.اصلاً گزاره هایی وجود داشتند که برای بشر در عصری یقینی ببوده ولی در قرون بعد اعتقاد به صدق اونا به طور جدی رنگ باخته.مثلاً هیأت بطلیموسی یکی از این موارده.شاید بگی خوب با تعریف من اینها یقین نبوده بلکه چیز دیگری بوده.اون وقت باید قبول کنی در گذشته بشر یقین رو بسیار کم(و چه بسا به هیچ اندازه) تجربه نکرده.البته آزادی در انتخاب این تعریف، ولی به نظر من این تعریف محدود تر از مفهومی هست که از یقین در ذهن داریم.
سلام
راستش قصد نداشتم دیگه مزاحم وبلاگتون بشم . ولی دغدغه هام والبته پاسخ های انصافاً کاملتون مانع از بی خیال شدنم شدند!انشاالله از این پس توی بحثاتون شرکت میکنم.
و اما راجع به سوالاتی که گفتم “مثل خوره افتاده به جونم” بگم که : فکر کردم زیاد به مباحثتون مربوط نمیشن که نگفتم .
ولی خوب به هر حال همشون به نوعی دغدغه ی دیندارین دیگه . راستش با توجه به اینکه وبلاگتون تازه بهم معرفی شده نمی دونم از مطرح کردن سوالاتی که زیاد به مطلب نوشته شده مربوط نیست چقدر استقبال میشه.
در ضمن از اینکه خلاصه مطالبتون را فرموده بودید ممنون .
یا علی
سلام
۱- شما مراحمید!
۲- برای شرکت در بحث لزومی نداره دنباله روی پیام های دیگران رو بکنی.بحث باید از دید خود آدم باشه تا به درد بخوره.اینو گفتم چون احتمال دادم از سیر بحث هایی که توی بعضی پیام ها شکل می گیره خوشت نیاد.
۳- برای کسی که وبلاگ می نویسه دونستن سؤالات مخاطب خوبه.کار وبلاگی یه تعامل دوطرفست.اگه سؤالی مطرح بشه که برای هر دو طرف مهم باشه قابل پیگیری هست.به هرحال به من برای انتخاب موضوع کمک می کنه.
۴- شما به استقبال چی کار داری؟حالا یا استقبال میشه یا نمیشه.ضرری که نداره!
یا علی
یعنی به نظر تو راهی برای رسیدن به صدق صد در صدی گزاره وجود نداره؟ فکر نمی کنم این طور باشه.
اون افرادی هم که به اشتباه به صدق گزاره ای پی برده بودند، به خیال خودشون به یقین رسیده بودند.پس با صحبت قبلی من تناقضی نداره.
۱- ببین من در جایگاهی نیستم که بگم وجود نداره ولی می تونم بگم من چیزی هنوز پیدا نکرده ام.
۲- در مورد صحبت دومت هم باید بگم ما آزادیم در اینکه یقین رو چطور تعریف کنیم.ما دو رویکرد متفاوت به تعریف یقین داریم که قبلا شرح دادم و تبعات اون دو رویکرد هم باید بپذیریم.
من یقین رو یک حالت درونی انسان ها می دونستم و سعی داشتم اون رو تعریف کنم و تو اون رو حاصل یک ارتباط بین عین و ذهن.با این حساب تو می گی یقین اون افراد یقین نبوده ولی من می گم یقین بوده ولی کاذب، چون تو به دنبال اون رابطه ای و من به دنبال اون حالت درونی.در هر صورت اصراری نیست به پذیرش تعریف یقین من ولی باید بگم هنوز رویکرد خودم رو بیشتر می پسندم.رویکرد من ناظر به “است” هاست و رویکرد تو ناظر به “باید” ها.
۳- برگردیم سراغ راه رسیدن به صدق صد درصد.خوب راه حل هایی پیشنهاد شده که البته قابل تأملند ولی مشکل من با اونها اینه که یا قانعم نکرده اند یا سودی برای اونها متصور نیستم.
الف: یک راه حل قابل تأمل بحث علم حضوریه.مشکل ما این بود که ما به واقع و معرفت خود به طور همزمان دسترسی نداریم و از اولی محرومیم.خوب در مورد علم حضوری گفته میشه که خود واقع هم نزد ما حاضره و این مشکل برطرف میشه.در مورد این نظر به پاسخی که برای سیدعلی (ن.م.ف) گذاشتم رجوع کن.
ب:گزاره های تحلیلی مثل اینکه هر معلولی به علت نیاز دارد.خوب این گزاره صادقه چون ما به چیزی می گیم معلول که به علت نیاز داره!هر چند نمی دونیم آیا در واقع اصلاً چنین رابطه ای در عالم خارج برقرار هست یا نه.خوب ای صدق چقدر اهمیت داره؟
ج: گزاره ی انسان انسان است.اینم صادقه ولی …
هر چند اگه بخواهیم دقیق باشیم صدق همین گزاره های آخر هم جای بحث داره!
این رو هم باید بگم که بزرگان عالم عرفان برای بعضی مکاشفات و … احتمال کذب رو منتفی می دونستند که در آینده احتمالا بش بپردازیم.
سلام.همونطور که گفتی متنت یکم سر بسته بود و بعضی از قسمتاش نیاز به توضیح بیشتر داره….واسه همین ابهامات و سوالاتی که داشتم را میپرسم تا بعد از روشن شدن بحث بتونم دقیقتر نظر بدم.البته بعضی از سوالایی که اینجا پرسیدم را خودم جوابش رو میدونم ولی برای تقریب به اینکه تو به چه دیدی به قضایا نگاه میکنی و یا رسیدن به یک جواب احتمالا عالمانه تر میپرسمشون…:
۱-توی تعریف یک گذاره صادق که گفتی گزاره ایه که مطابق با واقع باشه…ولی بعد گفتی این تعریف میتونه دقیقتر باشه چون……اگه میشه اولا یک گزاره ریاضی که این تعریف را با مشکل روبرو میکنه مثال بزن.ثانیا اون تعریف دقیقترا بگو چیه چرا که کل بحثت روی این محور میچرخه که گفتی “لا اقل در بسیاری از موارد صدق و کذب یک گزاره قابل کشف نیست” حال انکه!طبق حرفی که خودت گفتی تعریف دقیقی از “صدق”گزاره ارائه ندادی که ما دقیقا بتونیم قضاوت کنیم که “صدق”گزاره در چه حدی قابل تشخیصه…!؟
۲-ابهام دیگری که در مرد تعریف شما از گزاره صادق داشتم در مورد کلمه *واقع*بود که در تعریف به کار رفته.خود “واقعیت”باید اینجا تعریف شود تا بتئان آنرا ممحور و تکیه گاهی برای تشخیص غلط یا درستی گزاره دانست.آیا منظور از واقعیت دنیای ماده است؟آیا منظور از واقعیت دنیای محسوسات است؟آیا منظور از واقعیت مسائل قابل تحقیق است؟…در مثالی که در این زمینه زده بودی:”اثر خیر نیکی به نیکی کننده باز میگردد”منظور شما از واقعیت مسائل قابل تحقیق بوسیله حواس بود…ولی آیا کلا تعریف شما از واقعیت همین است؟مثلا در مثال دیگری که زده بودی:”انسان بواسطه انسان بودنش دارای حقوق است”واقعیت چیست که باید این گزاره را بر آن منطبق کنیم تا مشخص شود صادق است یا کاذب؟!
۳-تعریف گزاره موجه را لطفا بیشتر باز کن و اگه میشه یک چند مثال از گزاره هایی که صدق و کذبشان قابل تحقیق نیست ولی موجهند و یا موجه هم نیستند بزن
۴-در قسمت دوم این پست من فکر میکنم آخر “روند”موجه سازی را یادت رفت بنویسی!چون اینها صرفا یک سری تعریف از یک سری الفاظ بود…من چیزی به نام “روند”ازش دستگیرم نشد…لطفا اگه من نتونستم بفهمم برام توضیح بده..
و اما نظر خودم در باره کلیت این بحث…:
به نظر من اگر ما گزاره ها را به چند دسته که در زیر میگویم تقسیم کنیم این بحث خیلی روشنتر و واضحتر میشود…البته این مطالبی که خواهم گفت اکثرا حاصل تفکرات خودم بوده و احتمالا پر از اشکال و ایراد است…برای همین منتظر شنیدن نظرات شما در باره آن هستم..:
به نظر بنده گزاره ها به دو دسته کلی قابل تحقیق و غیر قابل تحقیق تقسیم شده که خود گزاره های غیر قابل تحقیق به گزاره های استدلالی و اعتقادی تقسیم میشوند…:
گزاره های قابل تحقیق منظور گزاره هایی هستند که بوسیله حواس پنج گانه و ابزارهای ساخت بشر قابل اندازه گیری و تحقیق هستند.صدق و کذب این دسته از گزاره ها بالقوه معلوم است و دیگر به مرحله موجه سازی نمیرسند!مثلا وقتی میگوییم “ماشین من پنچر است”یا پنچر است یا نیست…و این به راحتی با مشاهده قابل رد یا اثبات است.و یا مثلا وقتی میگوییم”فلان شیئ ۱۲٫۴۳۵ سانتیمتر طول دارد”با ابزارهای دقیق اندازه گیری قابل تحقیق است…و یا وقتی میگوییم”کلاغ از گنجشک بیشتر عمر میکند”کافیست چندین سال وقت گذاشته شود و این دو پرنده مورد تحقیق و بر رسی قرار گیرد تا معلوم شود زمان حیات کدام بیشتر است…
بعضی از گزاره ها ذاتا از نوع تحقیقی نبوده و صرفا بوسیله استدلالات ذهنی و منطقی قابل اثبات یا ردندمثلا وقتی میگوییم”وجود پیامبران برای این عالم ضروریست”این گزاره از نوع تحقیقی نیست و برای رد یا اثبات آن باید چنگ به استدلال زد.گزاره های ریاضی و فلسفی از این قبیلند و به نظر میرسد منظور شما از گزاره هایی که نیاز به موجه سازی دارند این دسته از گزاره ها هستند.
دسته سوم گزاره ها گزاره هایی هستند که رد یا اثبات آنها از حوزه علم تجربی و ذهن استدلالی ما خارج است و ما در برابر آنها چارهای جز “ایمان”آوردن یا نیاوردن نداریم…مثلا همان گزاره”انسان زندگی جاوید دارد” یا اکثر گزاره هایی که در مورد “صفات”خداوندند به نظر من از این دسته اند…مثلا وقتی میگوییم”خداوند صاذق است”این یک ایمان درونیست نه چیزی که ما بتوانیم “اثبات”کنیم..ما “اعتقاد”داریم به اینکه وعده های خدا در قران عملی خواهد شد و الا اگر کسی بگوید از کجا معلوم خدا خلاف وعده ها عمل نکند و مثلا همه را به بهشت یا همه را به جهنم نبرد؟ما جوابی استدلالی یا تجربی برای جواب به او نداریم.یا مثلا اگر کسی بگوید از کجا معلوم تو خواب نباشی و زندگی تو صرفا یک رویا نباشد که پس از بیدار شدن تازه میفهمی خواب بوده ای؟…ما هیچ سلاحی از جنس تجربه یا استدلال برای او نمیتوانیم بیاوریم و فقط “اعتقاد”داریم به اینکه”ما خواب نیستیم”
مطالبی که گفته شد بسیار خلاصه بود و فقط به سر فصلها اکتفا شد و جای بحث بسیار دارد…ولی عجالتا شب بخیر!
سلام
۱- برای ارائه ی تعریفی دقیق برای صدق یک گزاره باید با هم بحث بیشتری کنیم.من درحال حاضر به یک تعریف نهایی نرسیدم (به این معنی که هنوز باید بیشتر روش کار کنم) ولی شاید بتونی بهم کمک کنی.برای شروع بحث:
به نظرم موضوع گزاره ها می تونه ذهنی و یا غیر ذهنی باشه، به این معنا که در گزاره های غیرذهنی از چیزی صحبت می کنیم که خارج از ذهن ما وجود داره حالا چه محسوس باشه چه نباشه.مثلاً می گیم خدا وجود داره یا میگیم رابطه ی علیت بین پدیده های جهان حاکمه.در چنین مواردی مطابقت با واقع یعنی اینکه عین و ذهن مطابق باشند.(همون تعریف داداه شده در متن) در سوی دیگر موضوعاتی مطرح هست که وجود خارجی برای اونها متصور نیست و اصل موضوع ساخته و پرداخته ی ذهن انسان هست.مثل این قضیه ی ریاضی:”اگر توابع f و g در x=c پیوسته باشند؛ آنگاه f.g در x=c پیوسته است.”همه ی مفاهیم تابع، پیوستگی تابع، ضرب دو تابع ساخته و پرداخته ی ذهن ما هستند.در مورد صدق چنین گزاره ای چندان روشن نیست مطابقت با واقع به چه معناست ولی مطمئناً به معنایی که برای گزاره های اول گفته شد نیست. حالا بحث سر اینه که چه وقت چنین گزاره هایی رو صادق می دونیم؟به نظر اینجا هم بحث از همون گزاره های پایه و غیر پایه میون میاد ولی این بار نه در مقام روند موجه سازی بلکه در مقام تعریف صدق.مثلاً در ریاضیات بر پایه ی چند گزاره ی پایه مجموعه ی اعداد حقیقی یا مختلط رو تعریف می کنیم.حالا مثلاً “معادله ی x^2+1=0 جواب دارد” نسبت به مجموعه ی اعداد حقیقی کاذب و نسبت به مجموعه ی اعداد مختلط صادق هست.یعنی در اینجا صدق و کذب به گزاره های پایه مربوط میشه و اینکه به طور صحیح گزاره های دیگر رو از اونا استنتاج کنیم.(شاید به همین خاطر هست که ریاضیات جزء یقینی ترین علومه.)
بعضی فلاسفه صدق رو مطابقت گزاره با نفس الامر (مطابَق قضیه) تعریف کرده اند که این نفس الامر در هر مورد به معنای مطابقت با مطابَقِ متناسب است.به هر حال توضیح من همون بود که گفته شد.
به هر حال بحث صدق ساده نیست تا جایی که عده ای رو به این واداشته که صدق رو با ملاک سودمندی یک گزاره تعریف کنند.(عمل گرایان یا پراگماتیست ها)
۲- در مورد کلمه ی “واقع” هم در قسمت قبل تاحدودی توضیح داده شد.منظور از واقعین اعم از محسوس یا غیر محسوس بودن است.همانطور که گفته شد وجود غیر ذهنی مورد نظر هست.مثلاً در گزاره ی خیر نیکی به نیکی کننده باز می گردد به نظرم با یک امر غیرذهنی سروکار داریم.(هرچند خیر و نیکی ذهنی هستند ولی رابطه ای بین امور خارجی برقرار است که این مفاهیم ذهنی رو به این صورت پیوند میده.یعنی ما به دنبال کشف یک رابطه در عالم خارج هستیم.)همچنینه اینکه در عالم خارج رابطه ی علیت حکم فرماست.
از طرف دیگه گزاره های مثل انسان به حکم انسان بودنش دارای حقوق است بسیار جای بحث دارد.تشخیص اینکه آیا یک امر از نوع امور ذهنی و یا عینیست به هیچ وجه در همه ی موارد ساده نیست.در اینجا باید مفهوم حق مشخص شود.آنگاه از منشأ پیدایش آن سخن به میان آید.آیا حقوق طبیعی هستند یا قراردادی و … که همه ی این موارد در پاسخ ما به این سؤال که این گزاره چگونه گزاره ای هست تأثیر می گذارد.
در صورتی که تمایل داشته باشی می تونیم بحث بیشتری برای روشن شدن مفاهیم ذهنی و غیر ذهنی انجام بدیم و روی ملاک ها بحث کنیم.
۳- تعریف ما از صدق تعریفی بود بی توجه به توان ما، یعنی ما یک گزاره رو صادق می گفتیم اگر …، فارغ از اینکه آیا اصولا قادر به مشخص کردن صدق و کذب یک گزاره هستیم یا نه.(البته بسیاری از معرفت شناسان اخیر در تعریف صدق هم به این امر توجه داشته اند.)ولی در بخش موجه سازی اتفاقاً نظر ما کاملاً متوجه این امر هست که ما در قبال یک گزاره چه کارهایی را باید انجام دهیم تا اعتقاد ما به آن گزاره معقول و قابل دفاع باشد.
اجازه بده برای تقریب به ذهن یک مثال بزنم.من به عنوان یک مدیر بین انتخاب یکی از دو تصمیم A و B مخیرم.A به حتمال ۶۰% من رو به هدفم می رسونه در حالی که B به احتمال ۴۰%.در این حال من با انتخاب هیچ کدام از این دو مورد نمی توانم ادعا کنم هدف حتماً محقق میشه(در بحث معرفتی :از صدق مطمئن نیستیم) ولی این به این معنا نیست که تصمیم نخواهم گرفت.من گریزی از تصمیم گیری ندارم.در اینجا بحث از این به میان می آید که من اگر چه تصمیمی بگیرم دست به اقدام موجه،قابل دفاع و غیر قابل ملامتی زده ام؟(در بحث معرفتی:به دنبال موجه سازی هستیم.)بدون شک انتخاب تصمیم A موجه است.در اینجا تصمیمی موجه خواهد بود که به احتمال بیشتر من را به هدفم برساند.
۴- درست تشخیص دادی خیلی از مباحث مطرح شده تعریفند و مطلب خاصی ندارند.اصل مطلب روند موجه سازی بحث لزوم داشتن گزاره ی پایه هست و اینکه این گزاره ها می توانند غیر بدیهی و خطاپذیر باشند.در معرفت شناسی این روند را مبناگرایی خطاپذیر نامند.اگر اجازه ی غیربدیهی بودن گزاره های پایه را نمی دادیم روند مبناگرایی خطاناپذیر را در پی گرفته بودیم.جالبه بدونی روند های دیگری هم وجود دارد که بسیار قابل تأملند مثل انسجام گرایی که اصلاً وجود گزاره های پایه رو لازم نمی دونه که شاید در مورادی از اون هم استفاه کنم.
هرچند همین امور ساده یعنی لزوم وجود گزاره های پایه و نوع محدودیت ها روی اونها و نحوه ی ارتباط اونها با گزاره های دیگر(استنتاج عقلی) ساده به نظر می رسند ولی تفاوت های شگرفی در حرکت معرفتی ایجاد می کنند.
۵- اما در مورد نظرات خودت به نظرم جالب بود ولی نباید فراموش کنی در یک بحث دقیق معرفتی به این راحتی نمیشه صحبت کرد.اجازه بده بیشتر توضیح بدم:
الف:گزاره ها رو به قابل تحقیق و غیر قابل تحقیق تقسیم کرده ای و مثال هایی زده ای .اولاً نباید فراموش کنی اصل وجود جهان خارج هم برای عده ای محل مناقشه هست.به فرض وجود آن راست نمایی حواس ما جای بحث دارد.به فرض راست نمایی حواس ما تعبیر ذهن ما از محسوسات محل بحث است.درسته که صحبت از صدق گزاره ای مثل ماشین من پنچر است به نظر بسیار ساده میاد ولی باید توجه کرد ما در امور پیچیده به بن بست هایی بر می خوریم که باید سرِّ سادگی بحث از صدق و کذب همین گزاره های ساده را روشن کنیم.مثلاً در همین عالم ماده ی ما و در بحث مکانیک کوانتومی بحث بسیار پیچیده میشه(از نظر معرفتی و اینکه چطور میشه به صدق گزاره ها پی برد) تا جایی که در کنار فیزیکدانان معرفت شناسان هم وارد عرصه شده اند.به هر حال ما اینجا با قواعد سروکار داریم نه مثال ها.
ب: منظور من از روند موجه سازی با تصوری که داشتی بسیار متفاوت بوده.گزاره های پایه ای که در نظر گرفته بودی مثلاً عبارت بودند از وجود جهان خارج (که قابل قبوله)، راست نمایی حواس(که جای بحث داره) و بسیاری گزاره های پایه ی دیگر که نیاز به ذکرشان نیست.در اصل تو هم در روند موجه سازی وارد شده ای ولی از آن غافلی. منظور من از گزاره هایی که نیاز به موجه سازی دارند فقط گزاره های ریاضی و منطقی نبوده.
ج:شاید بتوان گفت منظور تو از گزاره های تحقیقی گزاره های تجربی بوده.در این صورت با متدولوژی علوم تجربی سروکار داریم که خودش جای بحث بسیار داره و همون مثال هایی که زدی در موردشون بحث بسیار شده و روی ملاک ها صحبت شده.مثلاً تجربه باید در دسترس همگان باشد نه تجربه ی درونی و شخصی.پس تجربیات دینی از دور خارج می شود.مشاهده باید تکرارپذیر باشد تا در علم تجربی قابل اعتنا باشد و بسیاری از موراد که در فلسفه ی علم مطرح شده است.
د: گزاره ای مثل اینکه”رسیدن به سرعت بیش از سرعت نور محال است” به نظر تو تحقیقی هست یا استدلالی؟
ه:نظریه ی ایمان که مطرح کردی نظر بسیاری از متفکرین مغرب زمین هست و البته مخالفان زیادی هم داره.من فکر می کنم این گزاره ها کاندید های خوبی هستند برای گزاره های پایه قرار گرفتن چون گزاره های پایه هم گزاره هایی هستند که بدون استدلال مورد قبول واقع میشند.(البته باید شروط دیگری رو هم داشته باشند تا مناسب بشند.)
و: من در مورد گزاره های پایه باید بحث بیشتر ی بکنم و بگم چه گزاره هایی مناسبترند برای پایه قرار گرفتن.
ز:راستش طولانی شد دیگه.نظراتت رو اگه بتونی کمی منسجم تر ارائه بدی بهتر می تونیم روش بحث کنیم.در مورد نقدهایی که بهش داشتم هم فکر کن واگه تونستی در نظرت اعمال کن.اگه بتونی به طور خلاصه و بدون مثال زدن( می خوام مثال ها بار قواعد رو به دوش نکشند وگرنه بحث سخت میشه) خیلی کوتاه محور اصلی اون رو برام بنویسی خیلی بهتره.
فعلاً
من هم که گفتم اون افراد به خیال خودشون به یقین رسیده اند،یعنی همون یقین کاذب.به هر حال این تعریف تو از یقین با حرف اولیه من تناقضی نداره.
پیش از هر چیز می خوام به خاطر فضیلتی تحسینت کنم و به ادب بندگی
سپاس گزاری کنم که هر که چیزی به من آموخت مرا بنده خود کرده است
رویه تحلیلی و پاسخ به سوالاتت ستودنی و آموختنیه
مستقل از اینکه از چه می نویسی چگونه نوشتن هات این وبلاگو شایسته
دنبال کردن می کنه و باید بگم واقعا ازت چیزایی یاد گرفتم
من انسجام گرا هستم و انسجام گرایی رو قابل دفاع تر می دونم،البته
ساختار معرفتی که ارائه کردی رو در نهایت یه انسجام گرایی الگوریتمیک
می دونم!که این الگوریتم تنها شبیه به روش معرفتی مبنا گراهاست
این ساختار مولفه اصلی مبنا گرایی که همانا پذیرش سطحی یقینی(یقین
از جنس خلل ناپذیری) و بنیان نهادن بنای معرفت بر این پی رو نداره
داشتن گزاره های یقینی همانند اونچه که در هندسه با داشتن اصول
موضوعه داریم و ایده مبنا گرایان دقیقا گسترش این یقین به گزاره های
مرتبه چندم بوده با ایده ای که از هندسه داشتن(اینجا اشاره به قضیه
گودل که از بزرگترین نقدا به این نگاه در معرفت شناختیه سودمنده:در هر
سیستم مبتنی بر اصول موضوعه قضیه ای وجود دارد که با اصول در تناقض
نیست ولی نمی توان آن را اثبات کرد)تو با برطرف کردن نقدی که به
بنیادگرایی وارد اومده دیگه بنیاد گرایی نداری!و فکر می کنم اونچه که در
آینده به عنوان معیار برای تبدیل گزاره های درجه ۲ به درجه ۱ خواهی آورد
برقرار موندن انسجام و پیوستگی ساختار باشه!شایدم چیزی شبیه به این
پر واضحه که در انسجام گرایی وقتی تجربه ای نو مارو وادار به تجدید نظر
در ساختار میکنه به سراغ گزاره هایی می ریم که کمتر موجه هستند
مثلا وقتی درفیزیک یک تئوری در مورد حرکت سیارات میدیم و پدیده ای با
عدم تطابقش با پیش بینی تئوری ما منجر به ابطال تئوری ما میشه بی
درنگ سراغ تجدید نظر در تئوری های ریاضی که بخشی از این تئوری ما
میشه نمیریم و به سراغ پیش فرض های دیگه می ریم
T=math^quantom mechanics^….^T1^T2
نوشتن همین متن کوتاه وقت زیادی ازم گرفت،شاید این نبودم رو توجیه می کنه.من در Note Pad تایپ میکنم و برای اینکه علامت های تعجبم خراب نشن مجبور به پشت سر هم گذاشتن جمله ها میشم اما گویا اینجا چنین مشکلی نیست.
وبلاگ عالی قشنگ!
رسیدن به خیر!

۱- استفاده کردیم و حرفات منو به فکر فرو برد.
۲- نگفتی چرا انسجام گرایی رو قابل دفاع تر می دونی؟
۳- اینکه ساختار مطرح شده یک نوع انسجام گرایی الگوریتمیک هست نکته ی جالبی بود ولی شک دارم این طور باشه.در انسجام گرایی الگوی سمت راست و در مبناگرایی الگوی سمت چپ دنبال میشه.یعنی در انسجام گرایی چیزی مثل گزاره ی پایه نداریم و همه ی گزاره ها باید روند موجه سازی رو طی کنند و این بیش از یک تفاوت الگوریتمیک هست.
۴- من هنوز دقیق نمی دونم منظور از انسجام گزاره ها و هماهنگی اونا در انسجام گرایی چی هست؟استنباط؟عدم تناقض؟همگرایی به امری خاص … .
۵- با توجه به اینکه هنوز قبول ندارم مبناگرایی یک انسجام گرایی الگوریتمیک هست به نظرم ترمیم و عیب یابی! منظومه ی مبتنی بر انسجام گرایی دشوارتر هست و روابط در اون پیچیده.
۶- در ضمن من برای تبدیل گزاره های درجه ۲ به درجه ۱ نمی تونم از انسجام گرایی بهره ببرم.من فقط می تونم گزاره های پایه رو تغییر بدم.نه؟
سلام، جالب بود. چند سوال:
۱- خود این چارچوب ریزی برای نظام معرفتی، در چه چارچوبی داره انجام میشه؟ آیا به یک دور یا تسلسل برنمی خوریم؟
۲- روندت یکم ناهمگون هست ظاهراً؛ مقدرایش وجودی هست و مقداریش ساختاری. به طور خاص، نحوه موجه سازی خود گزاره های پایه روشن نیست (مثل این هست که مبنای استقرا چک نشده باشه.) ارتباط بین گزارههای پایه چی هست؟ آیا این گزاره های پایه همون گزاره های یقینی هستن که تعریف کردی ولی از تعریفت استفادی نکردی؟ اگه بله، چه طور به آنها یقین میکنی؟
۳- نسبت این روند با ورود گزاره های جدید چی هست؟ یعنی آیا این الگوریتم پایان داره؟ به طور خودمونی آیا تهش دلت به چیزی قرص میشه یا هر لحظه نگران این هستی که ممکنه یه چیز جدیدی پیدا بشه و کل داستان کله پا بشه؟
سلام
۱- منظورتون از روند ناهمگون، روند موجه سازی هست؟اگر بله و اگر منظورتون رو از وجودی و ساختاری درست فهمیده باشم فکر می کنم روند ساختاری باشه.کمی منظورتون رو روشن تر کنید بهتره.به علاوه ناهمگون بودن به این معنا رو ضعف می دونید؟
۲- گزاره های پایه گزاره هایی هستند که روند موجه سازی رو طی نمی کنند و به همین دلیل پایه می دونیمشون.لزومی نداره یقینی باشند ولی معمولاً این طور هستند.من محدودیت خاصی ابتدائاً روی گزاره های پایه نگذاشتم یعنی فرد آزاده برای انتخاب، منتها اگر این گزاره های شروط خاصی رو برآورده کنند مطلوب ترند.مطلوب ما در نهایت یک منظومه ی معرفتی بر پایه ی گزاره های پایه ای هست که دارای هیچ تناقضی نباشه و همه ی گزاره ها قابل ارجاع به گزاره های پایه باشند.(این چیزیست که گزاره های پایه رو محدود میکنه.) هرچه این منظومه گزاره های بیشتری رو پوشش بده مطلوب تره.یعنی برای ما کارا تر هست.فرض کنید یک منظومه بر پایه ی گزاره هایی بنا بشه که به سرعت به تناقض بخورند.خوب مسلماً این انتخاب مناسب نبوده.(مثل مثال درون شکل متن) یا فرض کنید منظومه ای بر پایه ی گزاره هایی شکل بگیره که از اون نشه استفاده ای کرد.با کمی اغماض فرض کنید ما فقط امتنای تناقض رو پایه قرار بدیم.در این صورت تعداد محدودی (نه از نظر تعداد بلکه از نظر تنوع) گزاره ی بسیار یقین آور به دست میاریم ولیبه هیچ وجه نمی تونند به تنهایی برای ما کارکرد مفیدی داشته باشند.
یعنی ما محدودیت اولیه ای روی گزاره های پایه نمی گذاریم تنها هدف رسیدن به منظومه ی مطلوبه.حالا این خودش جای بحث داره که اگر این گزاره های چه خصوصیتی داشته باشند مطلوب ما بهتر برآورده میشه.در اینجا حتی ابایی از به کار بردن معیارهای غیر معرفتی مثل دخالت دادن امیال هم نداریم.اگه لازم شد بیشتر توضیح می دم.
۳- همونطور که گفتم تهش به جایی می رسیم ولی برخلاف مبناگرایی خطاناپذیر که در انتها(ریشه) به بدیهیات خواهیم رسید و مثلاً دلمون قرص میشه اینجا از ریشه نیست که دل ما قرص میشه.بلکه میوه ی درخت هست که برای ما مطلوبه.اگر میوه مناسب بود(که در قسمت قبل گفتم به چه معنا) اون وقت از ریشه هم احساس رضایت می کنیم که خوب ریشه ای در خاک قرار دادیم.این تفاوت بزرگی هست بین این دو.یه جورایی اینجا ما مدام از شاخه ها به سمت ریشه فیدبک می گیریم در حالی که در مبناگرایی خطاناپذیر به پشت سرمون هم نگاه نمی کنیم.
۴- گزاره های جدید در وهله ی اول درجه دومند.یا با اتصال به گزاره های پایه یا درجه اول، درجه اول میشند و یا با گزاره های پایه دچار تناقض و درجه سوم میشند.حالا اینجا ما به سختی حاضر میشیم گزاره های پایه رو دست بزنیم مگه اینکه این گزاره ی جدید، ما رو به فکر انتخاب گزاره های پایه ی جدیدی بندازه که هم با اون سازگار باشه و هم بتونه منظومه ی مطلوب تری رو شکل بده.
برای مثال نظریه ی الکترومغناطیس با ورودش به فیزیک قدیم که مبتنی بود بر گزاره های پایه ی خاص خود، دچار تناقض با اون شد.یا به عبارتی قابل توجیه در منظومه ی فیزیک قدیم نبود.در ابتدا کسی زیر باز تغییر گزاره های پایه ی فیزیک قدیم نمی رفت و سعی در توجیه این نظریه در همون چارچوب می شد ولی به مرور و با الهام از این نظریه گزاره های پایه ای به ذهن بشر رسید که هم قادر به توجیه گزاره های فیزیک قدیم بود و هم قادر به توجیه این نظریه ی جدید.منظومه ای که تناقضی نداشت و محدوده ی وسیعی رو پوشش می داد و این طور فیزیک جدید زاده شد و صد البته این روند امروز هم در عالم فیزیک کوانتومی (و بحث نظریه ی میدان واحد) ادامه داره.
۵- در مورد سؤال اول باید بگم به نظرم ما یک روند رو انتخاب می کنیم.همین!اگر مطالبات ما رو پاسخ داد اون رو ادامه میدیم.معیار معیاری غیر معرفتییست اینجا.اگه به نظرتون هنوز مشکل تسلسل وجود داره دقیقتر روندش رو ذکر کنید.(اینم مثل همون بحث موجه سازی گزاره های پایه هست که توضیح دادم.)
۶- در مورد گزاره های پایه شما که به سرچشمه ی خوبی دسترسی دارید.دکتر پلنتینجا مقاله ی مبسوطی داره با این عنوان که ” آیا اعتقاد به خدا واقعاً پایه هست”؟.اگه مطالعه نکردید فکر کنم بد نباشه سری بهش بزنید.
با سلام و تشکر از لطفتون!
تأملات خوبیه و انشالله که خیره. خوبه که این مسیری را که شروع کردید به سرانجام برسونید….
البته حتما خودتان هم متوجه هستید که در فلسفه جدید غربی دو گرایش مهم وجود دارد:
فلسفه تحلیلی و فلسفه قاره ای.
مطالبی که اینجا میاید و به سبک و سیاق کارهای آقای ملکبان نزدیک است به تأملات گرایشهای فلسفه تحلیلی نزدیک است. خیلی هم خوب است و انشالله با تعمیق آن به جاهای بسیار خوب هم میرسید…
ولی میخواستم به این توجهتان بدهم که این نوع روش یک روش فلسفی یا فلسفه است که همانطور که میدانید با کارهای فرگه و راسل و مور در دنیای معاصر نضج میگیرد. توجه به ملاک معناداری، موجه بودن گزارهها و … از مسائل این فیلسوفان است.
دغدغههایی که در نوشته شما هم کمآبیش وجود دارد.
این نوع فکر که بیشتر در کشورهای انگلیسیزبان رشد کرده است بیشتر نوعی نگاه مهندسی و ابزاروار به همهچیز دارد. مثلا زبان را ابزار انتقال مفاهیم میداند در صورتی که مثلا در نگاه امثال هیدگر زبان چیزی است که ما در آن زندگی میکنیم…
خلاصه کنم. این که من زیاد با این سنخ نگاهها آبم در یک جوی نمیرود اینست که احساس میکنم تفکر دینی به فکر قارهای در فلسفه جدید نزدیک تر است. بعنی قرآن را که باز میکنی با گزارههای مختلف اندیکس شده روبرو نمیشوی، با یک متن درهم تنیده مواجهی.
زبان شاعران را هم که به زبان پیامبران بسیار نزدیک است با این سنخ از فلسفههای تحلیلی نمیتوان زیاد توضیح داد و در ان رسوخ کرد.
مثلا شعر اول دیوان حافظ:
الا یا ایهاالساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
…..
به نظرم درآوردن گزاره های مدنظر شاعر و اصلی و فرعی کردن آن،کار بیهودهایست ولی خب به هر حال این شاعر یک حرفی زده. صدها غزل گفته که شده دیوان حافظ و…
خلاصتا اینکه تأملاتتون خوبه ولی سعی کنید زودتر به ویتگنشتاین برسید توی همین تحلیلیها!
سلام
امیدوارم نظر انتقادی من در وبلاگتون رو به دل نگرفته باشید.
از راهنماییتون ممنون.این طور نکات می تونه دید خوبی به من بده چراکه مطالعات وسیع فلسفی نداشته ام.شاید نزدیکی من به فلسفه ی تحلیلی ناشی از فضای فکری و ذهنی من هست که رشد یافته در علوم فنی و مهندسی بوده.به هرحال من فکر می کنم این فضا نقاط قوت خاص خودش رو داره ولی قصد ندارم به اون اکتفا کنم.
به هر حال حتماً راجع به پیام شما بیشتر تأمل می کنم و بد نیست بدونید همون پیام کوتاهی که برای دو پست قبل گذاشتید من رو خیلی به خودش مشغول کرده.باید روی صحبتحاتون بیشتر فکر کنم.
سلام
نه نگفتم،چون در اینجا خودم رو توصیف کردم نه دیدگاه معرفت شناسی خودمو!(باید بگم محاوره نویسی از سخت ترین کارهاست!که گرفتاری گاه گاه تو در ورطه بکارگیری “هست” اینو نشون میده )
خوشحالم که یک fundamentalist هم اومده و با نقد اون بیشتر دیدگاهمو وصف می کنم
می خوام شروع به توضیح کنم اما شکلی که برای توصیف انسجام گرایی آوردی اذیتم می کنه!چند خط پایانی پیام پیشین پاسخ خوبی به شکل ضعیفی است که اینجا گذاشتی.
سودمنده که انسجام گرایی رو با مثال پوپر و با نقد مبناگرایی تشریح کنم
مبناگرایان برای پی ریزی ساختمان معرفت به دنبال زمینی منسجم برای پی ریزی بنا می گردند تا بنایی که می سازند با بنیاد محکمش از استحکام قابل توجهی برخوردار باشد
اما در انسجام گرایی ما ستون هایی بر مرداب می زنیم،ستون هایی که استحکامشان تا بدان جایی است که همکنون اجازه فرو رفتن بنای ما را نمی دهند و هرگاه معرفت ما بخواهد فربهگی یابد باید ستون ها را پایین تر ببریم که معرفت فربه تر ما را بربتابند.
تفاوت عمده ای که برای این دو نگاه وجود داره و به روشنی می توان در پیام “ابراهیم” جست،بنیادگرایان به دنبال چیزی از جنس یقین و خلل ناپذیری در گزاره های پایه و ساخت استقرایی بنا بر آن هستند ولی در انسجام گرایی خبری از یقین نیست.
ما از اینکه گزاره ای ساختار معرفتی ما را ابطال کند نمی هراسیم و جسورانه پای پدیده های نو را به ساختار معرفتی باز میکنیم و تجربه های نو را به مبارزه می طلبیم،آنچه که چارچوب گرایان از آن می هراسند چه که موجه نشدن پدیده ای نو ساختار معرفتی را ویران خواهد کرد و خبری از ترمیم پذیری نیست،از این روست که ایدئولوژیک بودن همان و هویت طلبی ستیزگر همان.چارچوب گرایی همان و بستن درهای معرفت نو همان.
انسجام گرایی قابل دفاع تر است چون عنصر ارزشمندی چون “نقد” دارد و تجربه ها و پدیده های نو را به مبارزه می طلبد و پس از آن با آنها دست آشتی می دهد،در حالی که مبناگرایان با ابطال شدن ساختار معرفتی ، بنایشان زیرو زبر می شود و باید طرحی نو در اندازند.
یک مبنا گرا باید همواره بگوید “من بر حقم” اما یک انسجام گرا می گوید “شاید من بر حق نباشم اما با عقلانیت انتقادی (critical rationalism) به حقیقت نزدیک می شوم”
شاید مقصودم رو از انسجام گرایی تحت یک الگوریتم به خوبی متوجه نشدی،گزاره ای که آوردم یعنی
“T=math^quantom mechanics^….^T1^T2″
میتونه روشنگر باشه.فرض کنید ما بر اساس ساختار معرفتی خود تئوری T را در مورد جهان داده ایم اما پدیده هایی با این تئوری ناسازگارند.
اما تئوری ما مبتنی بر پیش فرض های اساسی ما در مورد ریاضیات،فیزیک،متافیزیک و …است
و همینطور که نشان دادم به تعبیری حاصل “و منطقی” میان آنهاست.پس با ابطال این تئوری دستکم یکی از پیش فرض ها یا subtheoy های ما مشکل دارد.با این بحث می خواهم به معیار اصلی ما در انسجام گرایی نزدیک شوم که همانا Unification یا انسجام در ساختار معرفتی است.یعنی وقتی به ترمیم ساختار می پردازیم ابتدا به سراغ گزاره هایی می رویم که نقض آنها در سطح کوچکتری یکپارچگی ساختار را از بین ببرد.
مثلا وقتی پیش بینی تئوری ما در مورد حرکت سیاره ای با آنچه در واقع روی می دهد متفاوت است،ما پیش از آنکه به سراغ ابطال درکمان از ریاضیات و فیزیک برویم به سراغ پیش فرضی مثل “حرکت هر کره در مداری دایره ایست” که با تئوری T1 نشان دادم می رویم.گزاره های اساسی ریاضی و فیزیک ما به طور گسترده با سایر گزاره هایی که در جهان شناسی ما موجودند در ارتباطند،به گونه ای که تغییر آنها به تغییر گسترده ای در سایر گزاره ها می انجامد.
شاید چنین توصیفی برای وجود unification در ساختار معرفتی اندک باشد ولی امیدوارم سودمند باشد.
شبیه به کسانی صحبت می کنی که امروز کمر به قتل عام علوم انسانی بسته اند!
من ادعا نکردم “مبناگرایی یک انسجام گرایی الگوریتمیک هست”بلکه گفتم چیزی که تو ارائه دادی مبنا گرایی نیست.
بلکه روشی ارائه کردی برای ترمیم ساختاری مبتنی بر انسجام گرایی،با تعریف گزاره هایی که یکپارچگی بیشتری در ساختار ایجاد می کنند به عنوان گزاره های پایه و ….
البته شاید بتوان بر اساس قضیه گودل به الگوریتم تو (با وجوداین که گزاره های پایه را خلل ناپذیر نمی دونی) نقدی داشت.
برای من ترجیح داره و اگر تو هم موافقی در مورد پیامم در نوشته اولت گفتگو کنیم.
پیروز باشی
سلام
۱- از متنت روشنه که تصور ما از مبناگرایی و انسجام گرایی متفاوته و درصد بالایی از این بحث ها به این خاطر پیش اومده.
هر روند موجه سازی که بنیانش بر گزاره های پایه باشه مبناگرایی خواهد بود، چه این گزاره ها بدیهی و خطاناپذیر باشند چه نباشند.اگر خطاناپذیر بودند مبناگرایی خطاناپذیر و در غیر این صورت خطاپذیر خوانده می شود.در مورد تفاوت انسجام گرایی با مبناگرایی باز به همان شکل های پاسخ قبلم تأکید می کنم و به نظرم ستون بر مرداب زدن مورد نظر تو همان مبناگرایی خطاپذیر است.
فکر می کنم همین مختصر برای رفع سوء تفاهم کافیست.
۲- مثالی رو که برای یکپارچه سازی زدی قبول دارم و در بخش ۴ پاسخ به ابراهیم مشابهش رو طرح کردم.ولی هنوز نکته ی چهارمی که در در پاسخ قبلم بهت مطرح کردم مبهم باقیست.
به نام خدا
در مورد متن چند تا نکته و سوال اینکه:
۱٫ در متن در مواردی نیاز به تعریف برخی مفاهیم شده که البته برای یکسان سازی بیس بحث مناسبه اما در برخی تعاریف اصطلاحاتی به کار رفته که به نظرم نیاز به باز تعریف داره مثلا به عنوان نمونه “مطابق با واقع بودن” در تعریف گزاره های صادق یا مثلا اینکه در روند موجه سازی و موجه بودن گزاره این مفهوم به نوعی متکی به فرد تعریف شده به این صورت که در تعریف آمده”منظور از موجّه بودن یک گزاره این است که آن گزاره به طور مسئولانه به منظومه ی معرفتی تعلّق یافته باشد یعنی دلایل کافی جهت باور به آن در دست بوده و اعتقاد به آن از طریق یک روند مشخص موجّه سازی شکل پذیرفته باشد.” خوب در این تعریف اولا از باور پذیری سخن به میان آمده مسئله این که باور پذیری و راه رسیدن به اون نیاز به تعریف و تحدید داره و این که چه نوع دلایلی برای رسیدن به این باور پذیری نیازه : عقلی ،نقلی،شهودی ویا … ثانیا در تعریف مذکور آمده که در واقع اعتقاد به این روند به واسطه ی گذشتن اون از صافی روند موجه سازی است…این روند موجه سازی که به تعبیر شما قراره مبنای اعتقاد فرد به گزاره های این سیستم باشه دقیقا چگونه است؟! اصولی که معرفی کردی چقدر جامع و مانعن؟اصلا نیازی به شرط جامعیت و مانعیت اونها هست؟ آیا منظورت از یه سری اصول که به عنوان روند موجه سازی معرفی کردی اینه که هرکسی میتونه مطابق این اصول یه روند موجه سازی مطابق با پیش فرض های خودش تشکیل بده؟ آیا این اصول میتونن منجر به روندهای متضادی که همه خروجی صحیح و قابل استنتاج از این اصولند بشن؟ در صورت پاسخ مثبت تکلیف چیه؟ گزاره های غیر پایه که قراره با این روند نسبت به گزاره های پایه سنجیده بشن بر چه اساسی در میان روندهای متفاوت و متضاد مورد سنجش قرار میگیرن؟ اصلا این موجه بودن یا نبودن گزاره های پایه بر چه اساسی مشخص میشن؟
۲٫ نتیجه ای که به نظرم عامل همه ی این مشکلات هست اینه که فردی که قراره از این سیستم معرفتی استفاده کنه بدون هیچ پیش فرض و تعریفی در نظر گرفته شده به عبارتی وقتی همه ی قیود و شروط رو از آدمی برداریم و تفاوت ها رو نادیده بگیریم مفاهیمی مثل یقین و واقعیت و باور داشتن و موجه بودن و امثالهم یه جورایی در مورد همه هم سطح و یکسانه اما با در نظر گرفتن پارامترهای منتفی شده چی؟!!!!
۱- در مورد مطابقت با واقع به بخش ۱ پاسخم به شهاب مراجعه کن.
۲- بله موجه سازی تا حدودی متکی به فرد هست.تعریف ما از صدق مستقل از فرد داده شده بود ولی به علت وجود مشکلاتی در بررسی صدق گزاره (ر.ک. بخش دوم از پاسخ دوم به علی شکرانی) ناچاریم به این بسنده کنیم که فرد باید تا آنجایی که می تواند روند مطمئن تری را در پیش گیرد.یعنی روندی را انتخاب نماید که به نظرش قابل دفاع تر است.(ر.ک به بخش سوم از پاسخ به شهاب).
۳- منظورت از جامع و مانع بودن اصول در روند موجه سازی چی بود؟
۴- نه یک روند موجه سازی مطابق این اصول تشکیل نمی ده بلکه این اصول خودشون روند موجه سازی رو مشخص می کنند.فرد در روند متکی بر این اصول منظومه ی معرفتی رو بنا می کنه.یعنی اصل اساسی در این روند وجود گزاره های پایه و ویژگی های اونها و ارتباط دیگر گزاره ها با اونهاست.البته اینکه فرد چه گزاره هایی رو پایه انتخاب می کنه در قدم اول بسیار باز است.
روند مطرح شده در این پست مبناگرایی خطاپذیر نام داره و علاوه بر اون روندهایی مثل مبناگرایی خطاناپذیر و انسجام گرایی هم پرطرفدارند.برای آشنایی بیشتر و روشن تر شدن صحبتم اول ر.ک. بخش اول از پاسخ دوم به احسان و بعد ر.ک. بخش سوم از پاسخ اول به احسان.
اینکه گفتی اصول منجر به روندهای مختلف بشند با توجه به این توضیحات بی معنی میشه.اصول در داخل روند موضوعیت دارند و اول روند انتخاب میشه و بعد اصول.
۵- در مورد گزاره های پایه ر.ک. بخش دوم از پاسخم به ابراهیم.
۶- بخش دوم مطلبت رو نفهمیدم!ببخشید که در پاسخ همش رجوعت دادم به بقیه ی پاسخ ها ولی اولاً بسیاری پاسخ ها قبلاً داده شده بود و ثانیاً منم دچار بحران وقت شده ام!!!اگه مسأله هنوز گنگه بگو تا دقیق تر توضیح بدم.
سلام
دو درخواست:
۱٫مشکل بحثتون یا عمل کردتون را سریع تر پیدا کنید.(البته اگر شما هم مانند بنده این مشکل رو احساس میکنید.)
۲٫شرکت کنندگان در بحث مخصوصا صاحب خونه سیر مطالعاتیشون رو معرفی کنند.
سلام
از توجهت ممنونم
۱- بله مشکل داره و من در اول راهم.سعی می کنم بهبود بدم.
۲- صاحب خونه خود منم یعنی نویسنده ی وبلاگ.سیر مطالعاتی من رو در چه زمینه ای می خواید بدونید؟اگه در زمینه ی معرفت شناسی هست این دو کتاب بیشترین بار اطلاعات من رو تشکیل می دند:
۱- معرفت شناسی،محمد حسین زاده
۲- پژوهشی تطبیقی در معرفت شناسی معاصر،محمد حسین زاده
البته مطالب این پست مطابق با محتوای این کتاب ها نیست و ضعف ها و نقص های متن بنده دامن این کتب رو نمی گیره.